دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
جماعتی که مرا توبه کار میخوانندز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند
قلندران تهی سر کلاه دارانندبه ترک یار بگفتند و بردبارانند
در بند غم عشق تو بسیار کسانندتنها نه منم خود، که درین غصه بسانند
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنندبه کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
گر نقش روی خوب تو بر منظری کننداو را چو قبله کعبهٔ هر کشوری کنند
مردم شهرم به میخوردن ملامت میکنندساقیا، می ده، بهل، کایشان قیامت میکنند
آنرا که جام صافی صهباش میدهندمیدان که: در حریم حرم جاش میدهند
چون دو زلفش سر بر آن رخسار گلگون مینهندآه و اشک من سر اندر کوه و هامون مینهند
ز دور ار ترا ناتوانی ببیندتنی مرده باشد، که جانی ببیند
آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بودمیلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟
دل از فراق شما دردمند خواهد بودزمان هجر ندانم که چند خواهد بود؟
همیشه تا تن من برقرار خواهد بودبه کوی عشق دلم را گذار خواهد بود
تا کی از هجر تو بیخواب و خورم باید بود؟به تو مشغول وز خود بیخبرم باید بود؟
دوشم از وصل کار چون زر بودتا به روز آن نگار در بر بود
نازنینا، حسن و خوبی با وفا بهتر بودگر وفا ورزی بهر حالی ترا بهتر بود
آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟با او مرا به بوسه جواب و سؤال بود
دیگی که پار پختم چون ناتمام بودباز آمدم که پخته شود هر چه خام بود
تو را که گفت که من بیتو میتوانم بودکه مرگ بادا گر بیتو زنده دانم بود
میان ما و تو دوری به اختیار نبودمرا زمان فراق تو در شمار نبود
سر دردم بر طبیب آسان نبودگفت: تب داری، غلط کرد، آن نبود
این چنین نقشی اگر در چین بودقبلهٔ خوبان آن ملک این بود
روز هجران آن نگار این بودمنتهای وصال یار این بود
دوش بیروی تو باغ عیش را آبی نبودمرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود
من از آنِ که شَوَم کو نه ازان تو بُوَد؟یا چه گویم که نه در لوح و بیان تو بود؟