دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بودورنه چنان منزلی از چه رها کرده بود؟
هر که با عارض زیبای تو خو کرده بودگر دمی با تو برآرد نه نکو کرده بود
به سر زلف سیه دوش گره برزده بودخلق را آتش سوزنده به دل در زده بود
خسروم با لب شیرین به شکار آمده بوداز پی کشتن فرهاد به غار آمده بود
روز وداع گریه نه در حد دیده بودتوفان اشک تا به گریبان رسیده بود
عشق همان به که به زاری بودعزت عشق از در خواری بود
غیر ازو هر چه هست بازی بودما و من قصهٔ مجازی بود
روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خودروزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود
ای کون و مکان از تو، اندر چه مکانی خود؟مثل تو نمییابم، آخر به چه مانی خود؟
در هر ولایتی ز شرف نام ما رودگر دوست بر متابعت کام ما رود
آن فروغ دیده و آن راحت دل میرودرخت بردارید، همراهان، که محمل میرود
گفتم: که: بیوصال تو ما را به سر شودگر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود
ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود
رخت دل بدزدد نهان شوددلم بر تو زین بد گمان شود
هر که او بیدق این عرصه شود شاه شودوانکه دور افتد ازین دایره گمراه شود
در عشق اگر زبان تو با دل یکی شودراه ترا هزار و دو منزل یکی شود
بیتو دل و جان من زیر و زبر میشوددم به دمم درد دل بیش و بتر میشود
فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشودشکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود
کو دیدهای که بیتو به خون تر نمیشود؟یا رخ که از فراق تو چون زر نمیشود؟
شبم ز شهر برون برد و راه خانه نمودچو وقت آمدنم دیر شد بهانه نمود
بریدن حیفم آید بعد از آن عهدچنین رویی نشاید آن چنان عهد
گفتی: ز عشق بازی کاری نمیگشایدتدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید
تو آن گم کرده را مشنو که بیزاری پدید آیدچو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید
برین دل هر دم از هجر تو دیگر گونه خار آیدولی امید میدارم که روزی گل به بار آید