دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
سر زلف خود بگیری همه پیچ و خم برآیددل ریش من بکاوی همه درد و غم برآید
گر آن کاری که من دانم بر آیدبهل تا در وفا جانم برآید
مرا از بخت اگر کاری برآیدبه وصل روی دلداری برآید
مرا گر ز وصل تو رنگی برآیدرها کن، که نامم به ننگی برآید
هر که مشغول تو گشت از دگران باز آیدوانکه در پای تو افتاد سرافراز آید
هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آیدبه سرش سایهٔ اقبال و ظفر باز آید
دل سرمست من آن نیست که با هوش آیدمگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید
مرا کجا سر زلفت به زیر چنگ آید؟که خاک پای ترا از سپهر ننگ آید
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآیددرخت شوقم از برگش به برگ و بار میآید
دیریست که یار ما نمیآیدپیغام به کار ما نمیآید
دلی که در سر زلف شما همی آیدبه پای خویش به دام بلا همی آید
دل میبرد امشب ز من آن ماه، بگیریددزدست و شب تیره، برو راه بگیرید
باز پیوند، که دوری به نهایت برسیدچارهٔ درد دلم کن، که به غایت برسید
نالهٔ بلبل شوریده به جایی برسیدگل به باغ آمد و دردش به دوایی برسید
من کشتهٔ عشقم،خبرم هیچ مپرسیدگم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید
دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسیددو دم به دل برآمد و آتش به جان رسید
ای مردم کور، این چه بهارست ببینیدگلبن نه و گلهاش ببارست ببینید
هر که از برگ و از نوا گویدمشنو کز زبان ما گوید
به حسن عارض چون ماه و زیب چهرهٔچون خورببردی از بر من دل، بخوردی از دل من بر
وقت گلست، ای غلام، روز می است، ای پسرشیشه بیار و قدح، پسته بریز و شکر
بگشای ز رخ نقاب دیدارتا نگذرد از درت خریدار
ما بغیر از یار اول کس نمیگیریم یاراختیار اولین یارست و کردیم اختیار
مگذر ای ساربان، ز منزل یارتا دمی در غمش بگریم زار
هر دم برم به گریه پناه از فراق یارآه! از جفای دشمن و آه از فراق یار!