دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
یار ار نمیکند به حدیث تو گوش بازعیبی نباشد، ای دل مسکین، بکوش باز
ما در به روی خلق فرو بستهایم بازدر شاهد خیال تو پیوستهایم باز
اگر نوبهاری ببینیم بازکه بر سبزه زاری نشینیم باز
عنایتیست خدا را به حال ما امروزکه شد خجسته از آن چهره فال ما امروز
گر تو گل چهره در آیی به چمن مست امروزما بدانیم که در باغ گلی هست امروز
هر چه گویم من، ای دبیر، امروزنه به هوشم، ز من مگیر امروز
کام دلم نشد ز دهانت روا هنوزو آن درد را که بود نکردم دوا هنوز
گلت بنده گردید و شمشاد نیزغلام تو شد سرو آزاد نیز
در وفا داری نکردی آنچه میگفتی تو نیزتا به نوک ناوک هجران دلم سفتی تو نیز
در ضمیر ما نمیگنجد بغیر از دوست کسهر دو عالم را به دشمن ده، که ما را دوست بس
بیا، که صفهٔ ما بوریای میکده بسبه خورخانه نسیم هوای میکده بس
به رخ شمع شبستانم تویی بسبه قامت سرو بستانم تویی بس
ای صبا، یار مرا از من بییار بپرسزارم، او را ز من شیفتهٔ زار بپرس
ای صبا، از من آشفته فلان را میپرسمینشان جان و دل و آن دل و جان را میپرس
عشرت بهار کن، که شود روزگار خوشمیدر بهار خور، که بود بی غبار و غش
دمشق فتنه شد بغداد و توفان بلا آبشبه چشم من ز هجر آنکه بیما میبرد خوابش
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستشور زانکه میسپردم در حال میشکستش
سخت زیبا دلبرست او، چشم بد دور از رخشماه را ماند که میتابد همی نور از رخش
جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادشمقبل آنست که آیی به مبار کبادش
چنین که بسته شدم باز من به زلف چو بندشخلاص من متصور کجا شود ز کمندش؟
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورشکه ما صد بار گم گشتیم همچون سایه در نورش
چو نام او همی گویی به نام خود قلم در کشورش دانستهای، زنهار! خامش باش و دم درکش
دلا، دگر قدم از کوی دوست بازمکشکنون که قبله گرفتی سر از نماز مکش
که میبرد خبر عاشقان شیفته حالش؟ز سجده گاه عبادت به پیش صدر جلالش