دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
دیده گر لایق آن نیست که منزل کنمشچارهای نیست به جز جای که در دل کنمش
گر دستها چو زلف در آرم به گردنشکس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش
نیست عیب ار دوست میدارم منشبا چنان رویی که دارد دشمنش؟
امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوشفردا طلب مرا به سر کوی میفروش
بباد صبا گفتم از شوق دوشکه: درکارم، ار میتوانی، بکوش
پستهٔ آن ماه مروارید گوشچون بخندد بشکند بازار نوش
دو هفتهٔ دگر از بوی باد مشک فروششود چو باغ بهشت این زمین دیبا پوش
ای رخت خرم و دهانت خوشوآن نظر کردن نهانت خوش
دشمن بیحاصلم را شرم باد از کار خویشتا چرا این خستهدل را دور کرد از یار خویش؟
با یار بیوفا نتوان گفت حال خویشآن به که دم فرو کشم از قیل و قال خویش
باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟
گر بنگری در آینه روزی صفای خویشای بس که بیخبر بدوی در قفای خویش
مردی به هوش بودم و خاطر بجای خویشناگاه در کمند تو رفتم به پای خویش
گفتم: به چابکی ببرم جان ز دست عشقخود هیچ یاد و هوش نیاورد مست عشق
دلم خرقهای دارد از پیر عشقکه گردن نپیچد ز زنجیر عشق
ز حسن تو پیدا شد آیین عشقخرد را لبت کرد تلقین عشق
ای پیکر خجسته، چه نامی؟ فدیت لکدیگر سیاه چرده ندیدم بدین نمک
زاهدان را گذاشتیم به جنگما و جام شراب و نغمهٔ چنگ
ما به ابد میبریم عشق ترا از ازلدر همه عالم که دید عشق چنین بیخلل؟
که رساند به من شیفتهٔ مسکین حال؟خبری زان صنم ماهرخ مشکین خال
گفتم: ز درد عشق تو گشتم چنین به حالگفتا: منم دوای تو از درد من منال
من نخواهم برد جان از دست دلای مسلمانان، فغان از دست دل
نگفتم: کین چنین زودت به جان اندر بکارم دل؟کشی از خط مهرم سر، کنی از غم فگارم دل
دیوانه میشد از غم او گاه گاه دلزان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل