دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
به خرابات برید از در این خانه مراکه دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا
غم عشقت، ای پسر، بسوزد همی مراترا گر خبر شدی نبدی غمی مرا
آخر ای ماه پری پیکر، که چون جانی مرادر فراق خویشتن چندین چه رنجانی مرا؟
زخمی، که بر دل آید ، مرهم نباشد او راخامی که دل ندارد این غم نباشد او را
آن سیه چهره که خلقی نگرانند او راخوبرویان جهان بنده به جانند او را
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او راچراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه رازلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را
با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟راز سر گردان عاشق پیشهٔ غم کشته را؟
دلم در دام عشق افتاد هیلافتاده هر چه بادا باد هیلا
دراز شد سفر یار دور گشتهٔ مافغان ازین دلی بیاو نفور گشته ما
نه هفتهایست، نه ماهی، که رفتهای زبر مانهفته نیست کزین غم چه دیده چشم تر ما
ای چراغ چشم توفان بار مابیش ازین غافل مباش از کار ما
ای غم عشق تو یار غار ماجز غمت خود کس نزیبد یار ما
تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟که هجرانت چه میسازد همی با روزگار ما؟
چو آشفته دیدی که شد کار مانگشتی دگر گرد بازار ما
از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ماکه آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما
ای پرتوِ روحُالقُدُس تابان ز رخسارِ شمانورِ مسیحا در خمِ زلفِ چو زُنّارِ شما
مرادم ار چه نخواهد روا شدن ز شمابه فال نیک ندارم جدا شدن ز شما
پرده بر انداخت ز رخ یار نهان گشتهٔ مانوبت اقبال برد بخت جوان گشتهٔ ما
حلوای نباتست لبت، پسته دهانادر باغ گلی نیست به رخسار تو مانا
ای نرگس تو فتنه و در فتنه خوابهازلف تو حلقهحلقه و در حلقه تابها
رخ خوب خویشتن را به چه پوشی از نظرها؟که به حسرت تو رفتن بدو دیده خاک درها
باد سهند بین که : برین مرغزارهاچون میکند ز نرگس و لاله نگارها؟
ای سفر کرده، دلم بیتو بفرسود،بیاغمت از خاک درت بیشترم سود، بیا