دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستمکه فراوان طلبت کردم و نتوانستم
چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتمحکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم
پیشتر از عاشقی عافیتی داشتمبر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم
تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتمکه: آستین تو بوسم، بر آستان تو افتم
شب دوشینه در سودای او خفتماز آن امروز با تیمار و غم جفتم
نبض دل شوریدهٔ محرور گرفتمدامن ز هوی و هوسش دور گرفتم
چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتمچو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم
خود را ز بد و نیک جدا کردم و رفتمرستم ز خودی، رخ به خدا کردم و رفتم
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتمدل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادمخاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
دگر رخت ازین خانه بر در نهادمدگر خاک آن کوچه بر سر نهادم
معراج ما به روح و روان بود صبح دمدیدار ما به دیدهٔ جان بود صبح دم
اگر آن یار سیه چرده ببیند رخ زردمهم به نوعی که تواند بکند چارهٔ دردم
غافل چرایی؟ جانا، ز دردمرحمت کن آخر بر روی زردم
هر چند به کوی او دیرست که پی بردمبسیار بگردیدم تا راه بوی بردم
من بادهٔ عشق نوش کردمچون مست شدم خروش کردم
ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندی کردمبه آخر چون در افتادم سر خود را فدی کردم
بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردمبه بوی وصل تو گرد جهان همی گردم
میخانه را بگشای در، کامروز مخمور آمدمنزدیک من نه جام می، کز منزل دور آمدم
از آن لب چون به یک بوسه من بیمار خرسندمنخواهم شیشهٔ نوش و نباید شربت قندم
چو چشمش راه دل میزد من بیدل کجا بودم؟ز خود بیزار چون گشتم؟ برو ایمن چرا بودم؟
مدتی من به کار خود بودمبا خود و روزگار خود بودم
نه پیش ازین من بیگانه آشنای تو بودم؟چه جرم رفت؟ که مستوجب جفای تو بودم
آن تخم، که در باغ وفا کاشته بودمشد خار دلم، گر چه گل انگاشته بودم