دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
دی ره میخانه باز یافته بودمکار طرب را بساز یافته بودم
من دلداده از آنروز که دیدار تو دیدمدر تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم
تو چیزی دیگری، ور نه بسی خوبان که من دیدمکسی دیگر نبیند اندر آنرو، آنکه من دیدم
به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برمچرا به دیدهٔ رحمت نمیکنی نظرم؟
چو تیغ بر کشد آن بیوفا به قصد سرمدلم چو تیر برابر رود که: من سپرم
عمریست تا ز دست غمت جامه میدرمدستم بگیر، تا مگر از عمر برخورم
همه کامیم برآید، چو در آیی ز درمکه مرید توام و نیست مراد دگرم
به دکان میفروشان گروست هر چه دارمهمه خنبها تهی گشت و هنوز در خمارم
تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارمدر دل و چشم آتش و آب دوصد گرمابه دارم
درون خود نپسندم که از تو باز آرمبدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم
سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!از آن سر گشته میباشم که این سوداست در بارم
گر او پیدا شود بر من به شیدایی کشد کارمو گر من زو شوم پنهان به پیدایی کشد زارم
منازل سفرت پیش دیده میآرماگر چه هیچ به منزل نمیرسد بارم
من همان داغ محبت که تو دیدی دارمهم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم
گمان مبر که ز مهر تو دست وادارمکه گر چه خاک زمینم کنی، هوا دارم
من از پیوستگان دل غریبی در سفر دارمکه بیاو آتش اندر جان و ناوک در جگر دارم
ز داغ و درد تو بر جان و دل نشان دارمخیال روی تو در چشم در فشان دارم
صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارمبه زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم
چشم جان بر اثرت میدارمگوش دل بر خبرت میدارم
صد بار ز مهرت ار بمیرمیک ذره دل از تو بر نگیرم
گر چه در پای هوی و هوست میمیرمدسترس نیست که روزی سر زلفت گیرم
مست آمدم امشب، که سر راه بگیرمیک بوسه به زور از لب آن ماه بگیرم
به غم خویش چنان شیفته کردی بازمکز خیال تو به خود نیز نمیپردازم
نگشتی روز من تیره، ندانستی کسی رازماگر دردت رها کردی که من درمان خود سازم