دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
برخیزم و دلها را در ولوله اندازمبر ظلمتیان نوری زین مشعله اندازم
بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزمکه بوی دوست میآرد نسیم باد نوروزم
گر مرغ این هوایی، بال و پرت بسوزمور حال دل نمایی، دل در برت بسوزم
روزی بر آن شمع چو پروانه بسوزمدر خویش زنم آتش و مردانه بسوزم
گمان مبر که به جور از بر تو برخیزمبه اختیار ز خاک در تو برخیزم
من مستم و ز مستی در یار میگریزمزنار بسته محکم، زین نار میگریزم
مرا مجال نباشد که: یار او باشممگر همین که: به دل دوستار او باشم
سخن بگوی چو من در سخن نمیباشمکه در حضور تو با خویشتن نمیباشم
عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشمبار بر گردن من چون تو نهی بار کشم
یارب، تو حاضری که ز دستش چه میکشم؟وز عشوههای نرگس مستش چه میکشم؟
دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشمخم می گو: سر خود گیر، که من در جوشم
عشقت چو ستم کرد و جفا بر تن و توشماز ناله و زاری نتوان کرد خموشم
ای چاه زنخدانت زندان دل ریشماز نوش دهان تو چندین چه زنی نیشم؟
به تازه باد جدایی گلی ببرد ز باغمکه همچو بلبل مسکین از آن به درد و به داغم
من دل به ننگ دارم و از نام فارغمترک مراد کردم و از کام فارغم
صبا، چو برگذری سوی غمگسار دلمخبر کنش که: زهی بیخبر ز کار دلم!
وه! که امروز چه آشفته و بیخویشتنمدشمنم باد بدین شیوه که امروز منم
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانمتا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم
درهجر تو درمان دل خسته ندانمزان پیش که روزی به غمت میگذرانم
دلم زندان عشق توست و زندانی درو جانمچو زندانی شدم،دیگر چه میخواهی؟ مرنجانم
نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانمچو گویم کرد سرگردان و میبازد به چوگانم
پر از دل مپرس، ای پری، من چه دانم؟ز مردم تو دل میبری، من چه دانم؟
دل خود را به دیدار تو حاجتمند میدانمغم هجر تو بنیادم بخواهد کند، میدانم
چو بدیدی که ز عشقت به چه شکل و به چه سانمنپسندم که فریبی به فسون و به فسانم