دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
ای خواجه، چه آوردی زین خانه بدر بودن؟سودیت نمیباید چندین به سفر بودن
دوستی با دشمنان ما مکنسود ایشان و زیان ما مکن
چشمم کنار دجله شد، جز یاد بغدادم مکنچون این هوس دارد دلم، از دیگری یادم مکن
باغ جهان روی تست، رای گلستان مکنطیرهٔ سنبل مخواه، طره پریشان مکن
ای میر ترکان عجم، ترک وفاداری مکنجان عزیز من تویی، برجان من خواری مکن
نفسم گرفت ازین غم، نفسی هوای من کنگرهام فتاد بر دم،به دمی دوای من کن
جانا، به حق دوستی، کان عهد و پیمان تازه کنجان را به رخ دل بازده، دل را ز لب جان تازه کن
سر دل گویی، ز جان اندیشه کندر دلش دار، از زبان اندیشه کن
خلاف دشمنان روزی نظر بر دوستان افگنحسودان را بخوابان چشم و بندی بر زبان افگن
چون مرا غمناک بیند شاد گردد یار منزان سبب شادی نمیگردد به گرد کار من
سر بارندگی دارد دو چشم تند بار منکه فتحالباب هجرانست و تحویل نگار من
عشق نورزیده بود جان سبکبار منبر تو مرا فتنه کرد این دل بیکار من
هر شب ز عشق روی تو این چشم لعبت باز مندر خون نشیند، تا کند چون روز روشن راز من
نه بییادت برآید یک دم از مننه بیرویت جدا گردد غم از من
بر سر کویت ای پسر، پی سپرم، دریغ من!با غم رویت از جهان میگذرم، دریغ من!
دشمن دون گر نگفتی حال منخود به گفتی چشم مالامال من
نگارا، چرا شدی نهان از نهان من؟چه کردم که گشتهای جهان از جهان من
عشق را فرسودهای باید چو مندر مشقت بودهای باید چو من
چشم دولت را اگر زین به نظر هستی به منآن فراق اندیش روزی باز پیوستی به من
ای ز سودای تو در هر گوشهای آواره منچارهٔکارم نه نیکو میکنی، بیچاره من!
جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من،عاشقم، وز من بپوشانید رخ چندان که من،
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای منگر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!
دوست با کاروان کن فیکونآمد از شهر لامکان بیرون
ای مکان تو از مکان بیرونسر امرت ز کن فکان بیرون