دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
شبت میبینم اندر خواب و میگویم: وصالست اینبه بیداری تو خود هرگز نمیپرسی: چه حالست این؟
دور مرو، دور مرو، یار ببین، یار ببیندر نگر از دیدهٔ جان در دل و دیدار ببین
حلقهٔ زرین بر آن گوش گهربندش ببینخال مشکین بر لب شیرین چون قندش ببین
منم آنکه گلشن عشق را چمنم، ببینگذری کن و گل و سوسن و سمنم ببین
آن تیر غمزه را دل خلقی نشانه بینانگشت رنگ داده و انگشتوانه بین
از بند زلفش پای ما مشکل گشاید بعد ازینچشمی که بیند غیر او ما را نشاید بعد ازین
دل فراق روی جانان بر نتابد بیش ازینسینه داغ هجر آنان بر نتابد بیش ازین
در صدد هلاک من شیوهٔ چشم مست تومرد کشی و سرکشی عادت زلف پست تو
من از مادری زادم که پارم پدر بود اوشدم خاک آن پایی کزین پیش سر بود او
بنگر بدان دو ابروی همچون کمان اووآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او
ای عید، بنمودی به من دی صورت ابروی اوامروز قربان میشوم، گر مینمایی روی او
گر سوی من چنین نگرد چشم مست توسر در جهان نهم به غریبی ز دست تو
ای دلبر سنگین دل، فریاد ز دست تودستی، که دل من شد بر باد ز دست تو
تا فاش گشت ذکر دهان چو قند تورغبت نمیکند به شکر دردمند تو
گر چه امید ندارم که: شوم شاد از تونتوانم که زمانی نکنم یاد از تو
درین لشکر، که میبینی، سواری نیست غیر از توکسی دیگر درین عالم به کاری نیست غیر از تو
تو سروی ، بر نشاید چیدن از توتو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو
گر صبر و زر بودی مرا، کارم چو زر میشد ز توبی صبرم، ارنه کار من نوعی دگر میشد ز تو
ای آنکه، نیست جز بر یار انتعاش توبس میخروشد آن سخن دلخراش تو
ای نور چشم من ز رخ لالهرنگ توسوگند سخت من به دل همچو سنگ تو
ترا گزید دل من،مرا گزید غم توبه حال من نظری کن، که مردم از ستم تو
ای خرمن گل خوشهچین پیش تن و اندام توبلبل نخوانَد وصف گل تا من نگویم نام تو
ای رشک گل تازه رخ چون سمن توعرعر خجل از قد چو سرو چمن تو
ای ترک، دل ما را خوشدار به جان تومگذار تن مارا لاغر چو میان تو