دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
کجایی؟ ای ز رخت آب ارغوان رفتهمرا به عشق تو آوازه در جهان رفته
آن گل سوریست در کلاله نهفتهیا به عبیرست برگ لاله نهفته
ای از عرب و از عجمت مثل نزادهحسن تو عرب را و عجم را بتو داده
عارف چو بحر باید: لب خشک و رخ گشادهبر جای خود چو بحری جوشان و ایستاده
ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتادهدلم را قرعهٔ عشق و هوس بر نامت افتاده
ای مرغزار جانها لعل تو آب دادهوی تب کشیده دل را زلف تو تاب داده
ساقیا، خیز و یک دو جام بدهمی گلرنگ لاله فام بده
کام دل تنگ از آن تنگ دهانم بدهبوسهای، ار آشکار نیست، نهانم بده
یا به نزد خویشتن راهم بدهیا مجال ناله و آهم بده
شب شد، به مستان اندکی تریاک بیداری بدهرندان سیکی خواره را گر ساغری داری، بده
ای فراق تو مرا عقل و بصارت بردهدل من کافر چشم تو به غارت برده
چیست آن شهریار در پرده؟شور در شهر و یار در پرده
دلی میباید اندر عشق جان را وقف غم کردهمیان عالمی خود را به رسوایی علم کرده
خیز و کار رفتنت را ساز دههمرهان خویش را آواز ده
آنکه میخواست مرا بیدل و بییار شدهزود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده
روزی ببینی زلف او در دست من پیچان شدهلطفش تنم را داده دل، لعلش دلم را جان شده
ای ز زلفت عقل در دام آمدهنرگست با فتنه همنام آمده
کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمدهروی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده
ازین نرگس و گل غرورم مدهوزین عود و شکر بخورم مده
ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زندههر دم لبش حیاتی در مردهای دمنده
عاشقان درد کش را دردی میخانه دهاز قدح کاری نیاید، بعد ازین پیمانه ده
ای داده روی خوب تو از حسن داد دیدهایزد ز آفرین فراوانت آفریده
نوای عشق بلبل را دلی باید بلا دیدهز سوز و آه خود بسیار سرد و گرمها دیده
مینالم ازین کار به سامان نرسیدهوین درد جگر سوز به درمان نرسیده