دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
ای بر فلک از رخ علم نور کشیدهزلف تو قلم در شب دیجور کشیده
ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیدهجز رند خراباتی آن باده ننوشیده
چمن پر گهر شد ز باران ژالهزمین پر کواکب ز یاقوت لاله
دل جفت درد و غم شد زان دیلمی کلالهگل را قبول کم شد زان روی همچو لاله
در سر و سرای خود نگذاشتم الااللهوندر دل ورای خود نگذاشتم الاالله
ای روشن از رخ تو زمین و زمان همهتاریک بیتو چشم همین و همان همه
بر در میخانه این غلغل و آن طنطنهچیست؟ بیاور چراغ، پیش نه آتشزنه
پدید نیست اسیران عشق را خانهکجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه
سر در کف پایت نهم، ای یار یگانهروزی که درآیی ز درم مست شبانه
گرد مغان گرد و بادهای مغانهتا به کجا میرسد حدیث زمانه؟
بسیار دشمنست مرا و تو دوست نهبا دوستان خویشتن اینها نکوست؟ نه
ای در غم عشقت مرا اندیشهٔ بهبود نهکردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه
ای شهر شگرفان را غیر از تو امیری نهبییاد تو در عالم ذهنی و ضمیری نه
آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوهو آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه
ببر، ای باد صبحدم، بده ای پیک نیکپیسخن عاشقان بدو، خبر بیدلان به وی
ز لعلش بوسهای جستم، بگفت: آری، بگفتم: کیبگفت: ای عاشق سرگشته، صبرت نیست هم در پی؟
خانهٔ صبر مرا باز برانداختهایتا چه کردم که مرا از نظر انداختهای؟
ثوابست پرسیدن خستهایکه دور افتد از وصل پیوستهای
یارب! تو دوش با که به شادی نشستهای؟کامروز بیغم از در ما باز جستهای
با دگری بر غم من عقد وصال بستهایورنه به روی من چرا در همه سال بستهای؟
بر گل از عنبر کمندی بستهایگرد ماه از مشک بندی بستهای
ای که تیر بیوفایی در کمان پیوستهایبار دیگر چیست کندر دیگران پیوستهای؟
آن خط عنبرین که چو آبش نبشتهایمشک ختاست، گر چه صوابش نبشتهای
باز به رسم سرکشان راه جفا گرفتهایتیغ ستم کشیدهای، ترک وفا گرفتهای