دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
دلبرا چندین عتاب و جنگ و خشم و ناز چیست؟از من مهجور سرگردان چه دیدی؟ باز چیست؟
ای دل، از هجران او زارم همی باید گریستتر ک خفتن کن، که بیدارم همی باید گریست
آنکه دل من ببرد، از همه خوبان، یکیستوآنکه مرا میکشد در غم خود، آن یکیست
ز ما بودی، جدا بودن روا نیستیکی گفتی، دویی کردن سزا نیست
جز نقش تو در خیال ما نیستجز با غمت اتصال ما نیست
ای مدعی، دلت گر ازین باده مست نیستدر عیب ما مرو، که ترا حق به دست نیست
چه دستها، که ز دست غم تو بر سر نیست؟چه دیدها؟ که ز نادیدنت به خون تر نیست؟
ای آنکه پیشهٔ تو به جز کبر و ناز نیستچون قامت تو سرو سهی سرفراز نیست
هم خانهایم، روی گرفتن حلال نیستناگفته پرسشی، که سخن را مجال نیست
گر سری در سر کار تو شود چندان نیستبا تو سختی به سری کار خردمندان نیست
عاشقان صورت او را ز جان اندیشه نیستبیدلانش را ز آشوب جهان اندیشه نیست
با من از شادی وصل تو اثرِ چیزی نیستدل ریش است و تن زار و دگر چیزی نیست
جنبیدن این پرده دل افروز گواهیستکندر پس این پرده پر از عربده ماهیست
عشرت خلوت و دیدار عزیزان شاهیستوین نداند، مگر آن دل که درو آگاهیست
در خرابات عاشقان کوییستوندرو خانهٔ پریروییست
گو: هر که در جهان به تماشا روید و گشتما را بس این قدر که: به ما دوست بر گذشت
دوش چون چشم او کمان برداشتدلم از درد او فغان برداشت
مگر پیر سجاده حالی نداشت؟کزین خلق و کثرت ملالی نداشت؟
نگر: مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟که: آب دیدهٔ نظارگان ز سر بگذشت
تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشتباور مکن که: هیچ دلی گرد هوش گشت
ای حلقه کرده دلها در حلقهای گوشتچون موی گشته خلقی ز آن موی تا به دوشت
دیگر آن حلقه و آن دانهٔ در در گوشتکه ببیند، که نبخشد دل و دین و هوشت؟
در فراق تو مرا هیچ نه خوردست و نه خفتتا تو بازآیی از آنجا که نمییارم گفت
تا بر دوست بار نتوان یافتدل بر ما قرار نتوان یافت