دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
این نوبت آب دیده ز هنجار دیگرستکار دلم نه بر نهج کار دیگرست
ترک گندم گون من هر دم به جنگی دیگرستروی او را هر زمان حسنی و رنگی دیگرست
دل به صحرا میرود، در خانه نتوانم نشستبوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
صورت او را ز معنی آشنایی با دلستورنه صورتها بسی دانم که از آب و گِلست
هم ز وصف لبت زبان خجلستهم ز زلف تو مشک و بان خجلست
انجمن شهر ملای گلستباده بیاور، که صلای گلست
از جام عشق بین همه باغ و بهار مستدوران دهر عاشق و لیل و نهار مست
دل مست و دیده مست و تن بیقرار مستجانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟
روی تو، که قبلهٔ جهانستاز دیدهٔ من چرا نهانست؟
حسن خوبان عزیز چندانستکه رخ یوسفم به زندانست
درد دلم را طبیب چاره ندانستمرهم این ریش پاره پاره ندانست
این باغ سراسر همه پر باد وزانستجنبیدن این شاخ درخشان همه زانست
عشق روی تو نه در خورد دل خام منستکاول حسن تو و آخر ایام منست
گر به دست آوریم دامن دوستهمه او را شویم و خود همه اوست
سروی که ازو و حور و پری بار برند اوستماهی که ازو خلق دل زار برند اوست
آن بت وفا نکرد، که دل در وفای اوستو آن یار سر کشید که تن خاک پای اوست
آنکه رخ عاشقان خاک کف پای اوستبا رخ او جان ما، در دل ما جای اوست
مرا سر بلندی ز سودای اوستسری دوست دارم که در پای اوست
دل بسته شد به دام دو زلف چو دال دوستبر بوی دانها که بدیدم ز خال دوست
در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟غلطست این، که به غیر از تو نپندارم هست
پیداست حال مردم رند، آن چنان که هستخرم دلی که فاش کند هر نهان که هست
ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هستمیپسندد بر من بیچاره هر خواری که هست
ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هستسری چنین نه همانا بر آستانی هست
هر کرا با تو نه پیوندی و پیمانی هستنتوان گفت که در قالب او جانی هست