دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
درویش چو صابری است کامش بادامَه چاکر، خورشید غلامش بادا
هجرانت بدان صفت [که] بگداخت مراجان نستد و رحم کرد، بنواخت مرا
آن کس که بنا نهاد این ایوان راو این طاق روان گنبد گردان را
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیختدل خون شد و عقل رفت و صبرم بگریخت
آن را که زبان و سینه یکتاست کجاستبر شرع وفا و سیرت راست کجاست
چون تیر اجل رسد سپرها هیچ استاین محتشمی و زور و زرها هیچ است
ذاتم ز ورای حرف و بیرون ز حد استوز چشمهٔ لطف آب حیاتم مدد است
ای آمدهٔ به وعده بازآمده راستبر دیده نشین که جات بر دیدهٔ ماست
عشقت صنما مجاور دیدهٔ ماستجز عشق تو هرچه هست بیگانهٔ ماست
زین گونه که حال ناپسندیدهٔ ماستحسن رخ او نه درخور دیدهٔ ماست
ابواب ملاقات اگر مسدود استاسباب وصال معنوی موجود است
از حال مرید شیخ اگر بی خبر استبس شیخ و مرید را در این ره خطر است
دوش از سر پای یار با من بنشستباز از سر دست عهدم امروز شکست
عشقِ تو به عالمِ دل آمد سرمستصد جامِ شرابِ بینیازی در دست
شوریده دلانیم نه هشیار و نه مستسرگشته و پای بسته و باد به دست
دل را خطری نیست سخن در جان استجان افشانم که وقت جان افشان است
[چندین مخور افسوس] که نتوان دانستمی باش به ناموس که نتوان دانست
امروز که یار من مرا مهمان استبخشیدن جان و دل مرا فرمان است
دانم که بتم چو لؤلؤی مکنون استرنگ دو رخش به رنگ آذرگون است
سرمایهٔ ما از همه عالم دلکی استآن نیز اسیر دلبر پرنمکی است
افسوس که دیدهٔ نکوبینت نیستچشمی به عیوب خوش فروبینت نیست
در مدرسه ها مایهٔ گفتارم نیستدر بتکده ها صلیب و زنّارم نیست
در عالم دون دلِ کسی یافته نیستکاندر تف غم به سالها تافته نیست
آن کس که هزار عالم از رنگ نگاشترنگ من و تو کجا برد ای ناداشت