دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
افسوس که اطراف رخت خا[ر] گرفتزاغ آمد و لاله را به منقار گرفت
آوازهٔ آواز تو در خلق گرفتزاهد زتو ترک شمله و دلق گرفت
عیسی به فلک رسید خر خشم گرفتداود زبور خواند کر خشم گرفت
یار آمد و گفت خسته می دار دلتدایم به امید بسته می دار دلت
ای روی تو از لطافت آیینهٔ روحخواهم که قدمهای خیالت به صبوح
نه مهر تو در دل حزین می گنجدنه مُهر تو در هیچ نگین می گنجد
از صدق دل مرده جهان بین گرددمر صادق را کار به آیین گردد
لعلش که دو صد گنج نهانی داردمنشور بقای جاودانی دارد
بر برگ گلت مورچه ره خواهد کردبر لاله بنفشه تکیه گه خواهد کرد
در خاک نگه کند چو با ما نگرداز غیرت آنکه دیده بر ما فکند
یاد تو کنم زچشم من خون بچکدخون از دل ابرو چشم گردون بچکد
خطها که خدت را به مصاف آمده اندتا ظن نبری که از گزاف آمده اند
خطی که بر آن عارض چون مه کردندزان خط دل صد سوخته گمره کردند
هم آه من سوخته کاری بکندوین جور تو را چرخ شماری بکند
از عشق تو جان من جنون می بینددر سینهٔ من ازو سکون می بیند
دل چون دل من غمزده نتواند بودصد واقعه برهم زده نتواند بود
عاشق چه کند چو دل به دستش نبودمفلس چه سخا کند چو هستش نبود
مِهر تو چو مُهر از نگینم نرودسودای تو از دل حزینم نرود
گر عکس رخت زدیده بگسسته شوداز هر مژه صد قطرهٔ خون بسته شود
کامل صفتی راه فنا می پیمودناگه گذری کرد به دریای وجود
روی تو که مَه را زخود افزون ننهدسر بر خط هیچ کس به افسون ننهد
من بندهٔ آنم که دلی بربایدیا دل به کسی دهد که جان افزاید
از رنگ رخش گل به فغان می آیدوز لعل لبش شکر به جان می آید
گلبرگ ز روی چو مهت شاید چیدمشک از سر زلف سیهت شاید چید