دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
آن شاه که او ملک تواند بخشیدجز اشرف دین ملک که داند بخشید
بگذار که تا زلف تو گیرم یک باریا در کف پای تو بمالم رخسار
زنهار در آن دو چشم مخمور نگرواندر لب همچو نوشش از دور نگر
گر بنگ خوری ای به رخ خوبان، خوربنیوش چنان که گویمت زان سان خور
از خوان زمانه نیم نانی کم گیرچون مایه بود سود و زیانی کم گیر
با دل گفتم صحبت شاهی کم گیرچون سر بنهاده ای کلاهی کم گیر
آنها که ندانند حقیقت زمجازمشغول نمازند به شبهای دراز
در عشق توام هر نفس اندوه تو بسدر درد توام دسترس اندوه تو بس
دارم زتو اشتیاق چندانک مپرسدردی است به اتّفاق چندانک مپرس
خود را به هوس مدار در پای دریغترسم که شوی غرقه به دریای دریغ
گر فخر به من نمی رسد عار اینکور نور به من نمی رسد نار اینک
از دوست به هر رهگذری می پرسموز هر که بیابم خبری می پرسم
در عشق تو دل رفت و زجان می ترسموز هجر و زمرگِ ناگهان می ترسم
من عشق تو را به صد ملامت بکشمگر آه کنم به جان غرامت بکشم
تا ظن نبری که من کمت میبینمبیزحمت دیده هر دمت میبینم
تا ظن نبری که من دوی می بینمهر لحظه فتوحی به نوی می بینم
گر بنوازی بندهٔ مقبول توَمگر ننوازی چاکر معزول توَم
نه ما به سر رشته شدن بتوانیمنه رشته به دیگری سپردن دانیم
در می نگرم زنیک و بد هیچ نیموز جملهٔ این داد و ستد هیچ نیم
بر سینه زنان از هوس و جامه درانچون شیفتگان جامه به هر جا مدران
سهل است مرا بر سر خنجر بودندر پای مراد خویش بی سر بودن
ای دل به در دوست تولّا می کناز دور به درگهش تمنّا می کن
ای وصل تو مایهٔ تن آسانی منوی هجر تو غایت پریشانی من
دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببیندر کسوت پوست جلوهٔ دوست ببین