دفتر شعر
۸۳ شعر در این دفتر
ای زندگی من و توانم همه توجانی و دلی ای دل و جانم همه تو
هر چند که در خورد توام می دانیخون مژه پرورد توام می دانی
با دل گفتم چو از مطر شاد نییوز بند زمانه یک دم آزاد نیی
در بندگیت عار بود آزادیشاگردی عشق تو به از استادی
نقّاش رخت اگر نه یزدان بودیاستاد تو در نقش تو حیران بودی
آنی که سهیلی به یمن می بخشییا تازه گلی را به چمن می بخشی
گر یک نفس از نیستی آگاه شویبر هستی خود [به] نیستی شاه شوی
بس کز تو دوم در به در و کوی به کویتاریک شدم چون شب و باریک چو موی
مجروحان را دوا و مرهم تو دهیمحرومان را ملک مسلّم تو دهی
انصاف بده «اوحد» اگر مرد رهیتا کی باشی حریص را همچو رهی
دل گرچه نه پیداست نهانش نه توییگیرم که دل من است جانش نه تویی