دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
آن دم ایاز خاص به مقصود میرسدکز بندگی به خدمت محمود میرسد
آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودندخود را به تو هر نوع که بودند نمودند
آه که نیش غمت خاطر من ریش کردوه که دلم جان و سر در پیِ آن نیش کرد
از آتش دل هر کس در سینه غمی داردچون نی که به سوز خود گرم است و دمی دارد
از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آوردچون مردمیی داشت روان در نظر آورد
اشکم به جستوجوی او بر خاک آن در میرودخوب است فکر اشک من در پای او گر میرود
افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتندوز راه سبکباری با هم به سفر رفتند
اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن دارددهان و ابرویت پیوسته باری نقش من دارد
اگر چه صاحب معنی همه هنر باشدچو بی خبر بود از عشق، بی خبر باشد
اگر معارضه حُسن تو را به حور افتدرخ تو بیند و از شرم در قصور افتد
اوّل استادی که عشق و حسن را تقسیم کردعاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد
اهل دل در طلبت صاحب تدبیر شدندعاشقان نامزد خنجر تقدیر شدند
ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمندهمّتی خواه که این طایفه اهل کرمند
ای لبت کام دل بیسروسامانی چندکاکلت حلقهٔ سودای پریشانی چند
ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کردبی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد
با آفتاب رویت چون مه نمی برآیدزهره چه زهره دارد تا در برابر آید
باد از هوای کوی تو پیغام میدهدجان را به بوی وصل تو آرام میدهد
باز آواز نی و فریاد درد انگیز عودبی دلان را در حریم کعبهٔ جان ره نمود
باد اگر یاد سرو ما نکندسرو را دل هوا هوا نکند
باز از قدم گل چمن پیر جوان شدوز زلف سمن باد صبا مشکفشان شد
باز این دل خود کام به فرمان کسی شدشهباز جهانگرد اسیر قفسی شد
باز بالا بنمودی و بلا خواهد شدچشم بگشادی و مفتاح جفا خواهد شد
باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شدزلف برهم زدی و وقت پریشانی شد
باز رهبینان نشان از قرب منزل میدهندترسکارانِ طریق عشق را دل میدهند