دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
باشد که ز رخسار ترا پرده برافتدتا بیخبران را سخن عشق در افتد
با غمت هرچند کار درد ما مشکل شودسرنوشتی از ازل این بود تا حاصل شود
به بازی حلقهٔ زلف تو دل برد از من و خم زدبه وقت خویش بادا وقت ما را گرچه بر هم زد
به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال داردز غم رخش چه گویم که دلم چه حال دارد
تابِ خطت قرار ز بخت سیاه بردمهر رخ تو گوی لطافت زماه برد
تابِ رویت رونق خورشید عالمتاب بردخندهٔ لعل تو آب گوهر سیراب برد
تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمداز نامهٔ محبّان نام گنه برآمد
تاب رویت به فروغ مه تابان ماندسر زلفت به شب تیرهٔ هجران ماند
تا به رحمت خوان قسمت را مزیّن کردهانددرخور هر فرقه مرسومی معیّن کردهاند
تا بنفشه برد بویی از خطت در تاب شدچون لبت را دید کوثر از خجالت آب شد
تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شدنقد جان بر کف نهاد و بر سر بازار شد
تا به کی چشم تو جز غارت دینها نکندگویَش از جانب ما تا دگر اینها نکند
تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شودای اجل تیغی بزن تا کار من آسان شود
تا به معنی اهل صورت دم ز آب و گل زدندجان گدازان سکّهٔ محنت به نام دل زدند
تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زداز شهر بقا خیمه به صحرای عدم زد
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسدورنه بی درد در این ره به دوایی نرسد
تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زدعشق در کشور جان رایت سلطانی زد
تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشیدمرغ جان را دل سوی دام بلا خواهد کشید
تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم میکنداز غایت دیوانگی گهگه سخن گم میکند
تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا میداندصفت نافهٔ چین فکر خطا میداند
تا راهروان در حرم دل نرسیدنددر وادیِ مقصود به منزل نرسیدند
تا ز خاک قَدَمَت باد خبر میآردسرمه را دیده کجا پیش نظر میآرد
تا ز عشق اهل نظر آیینهای برساختنددوست را هریک به قدر دید خود بشناختند
تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کردسرو قدت به شوخی صد فتنه در هوا کرد