دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کردمشّاطه اش گرفت به دزدی و بند کرد
تا ز نسیم رحتمش رایحهای به ما رسدبر سر راه آرزو منتظریم تا رسد
تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کردبر خون دلم غمزهٔ تو چشم سیه کرد
تا گرد عارض تو خط سبز بردمیدبر گل بنفشه صدف زد و ریحان تر دمید
تا گلشن از طراوت روی تو یاد دادسرو از هوای قامت تو سر به باد داد
تا نخست از طرف عشق تو فرمان نرسیدشرح حال دل موری به سلیمان نرسید
تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزددل کجا گم شد اگر ابروی شوخت خم نزد
ترک چشمت بیسپاه حُسن خنجر میزندتا هنوز از جانب رویت چه سر بر میزند
تو را به جز سخن اندر دهن نمیگنجدسخن همین شد و دیگر سخن نمیگنجد
چشمت آزار ما چه میخواهداز دل مبتلا چه میخواهد
چشمت که به جز فتنهگری کار نداردشوخی ست که در شیوهٔ خود یار ندارد
چنین که چشم تو پروای دادخواه نداردسزد که دل برد از خلق و جان نگاه ندارد
چو زلف بی قرارش قصد جان کردقرار دل رهین هندوان کرد
چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کردز گریه پای به گِل ماند و سر فدای تو کرد
چو عطّار صبا در چین زلفت مشک میبیزدچرا پیوسته از سودا به مویی درمیآویزد
چون نه شادیّ و نه محنت به کسی میماندبه غمش همنفسم تا نفسی میماند
چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمدز خاک لالهٔ رعنا به کف ایاغ برآمد
خدا بتان جفا کیش را وفا بخشدندامت از ستم و توبه از جفا بخشد
خطت را تا به خون ریزی نشان شدبه شوخی غمزه ات صاحبقران شد
خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کردعجب خطی ست که هرکس که دید تحسین کرد
خیال روی تو از سر به در نخواهم کردبه هیچ روی خیال دگر نخواهم کرد
خیز که پیر مغان میکده را درگشادنوبت مستی رسید باده بده برگشاد
در ازل مهر تو با جان رقم غم میزددل آشفته ز سودای خطت دم میزد
در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شددم ز آیین محبّت زد و نامش دل شد