دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
در چمن سبزهٔ سیراب به هرجا که رسیدماند بربوی خط سبز تو چندان که دمید
در چمن دوش به گل بلبل دشوار پسندصفت قدّ تو می گفت به آواز بلند
دلم جز داغ نومیدی ز جان حاصل همین داردکه پیوسته ز ابرویت بلایی در کمین دارد
دل جز به غمت خاطر خوشنود نداردوز عمر به جز وصل تو مقصود ندارد
دل به رویت هوس صحبت جانی داردجان به فکر دهنت عیش نهانی دارد
دل نه جز غصّه محرمی داردنه به جز ناله همدمی دارد
دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکردخون شد و حقّ نمک هیچ فراموش نکرد
دلم جز با غمت خرّم نباشددوای ریش جز مرهم نباشد
دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شدبه جای اشک همان دم ز راه دیده برون شد
دل جفای خطت از دور قمر میداندفتنهٔ چشم تو را عین نظر میداند
دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمدبی دُر وصل توام اشک به دریا آمد
دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندیدوه که هیچ از سر زلف تو کسی روز ندید
دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دیدجانب رویش اشارت کرد شمع و لب گزید
راستی را شیوهای کآن سرو قامت میکندگر به قصد سرکشی نبوَد قیامت میکند
روی تو طعنه بر گُل سیراب میزندلعل تو خنده بر شکر ناب میزند
ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازدبه هر دیار که رو آورد براندازد
ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آوردخطت به ریختن خون من نشان آورد
سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زدکه سرو قامت جانان علَم به صحرا زد
سرشک تا به کی از چشم آن و این افتدمباد کز نظر خلق بر همین افتد
سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شددعوی حلاج بر حق بود از آن منصور شد
سرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکردکز خجالت پیش بالای تو سر بالا نکرد
سروِ قدّت طرف باغ چو پا میماندشمشاد ز حیرت به هوا میماند
سریر فقر که با هیچ پادشا ندهندعجب نباشد اگر با من گدا ندهند
سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نمایدچه لازم است مه من که شب ستاره نماید