دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
از سایه ی تو سبز سر خاک من بس استلوح مزار فاخته، سرو چمن بس است
بنای توبه ز ابر بهار در خلل استمی دوآتشه عمر دوباره را بدل است
هما! نصیب تو از من چنان که خواهی نیستکه استخوان مرا مغز همچو ماهی نیست
خمار وصل، دلم را ز اضطراب شکستز موج رعشه به کف ساغر شراب شکست
سینه ریشان ترا تیغ شهادت مرهم استبر گل زخم شهیدان تو طوفان شبنم است
همچو لاله روزگارم در قدح نوشی گذشتحیف ایامی که همچون گل به بیهوشی گذشت
ز جوش ناله به دل اضطراب بسیار استچو باد تند شود، موج آب بسیار است
غنچه دلتنگ و لاله در خون استزین چمن برگ عیش بیرون است
ز دوری تو مرا خوشدلی میسر نیستبه غیر خون جگر بی توام به ساغر نیست
خوش آن کز فکر بیش و کم گذشته ستچو خورشید از سر عالم گذشته ست
موسم کسب هوا شد که دگر مهتاب استدور افکن کله ای شمع ز سر، مهتاب است
بهار آمد و ما را به باغ راهی نیستشکفته شد چمن و رخصت نگاهی نیست
زان می که باغ را رخ او در پیاله ریختچون گرد سرمه، داغ ز دامان لاله ریخت
حاصل سوختگان در ره برق خطر استلشکری آفتش از مور و ملخ بیشتر است
پایه ی نعش مرا یار من از جا برداشتآخر از خاک مرا آن گل رعنا برداشت
سوختن از تب سوزان محبت تابی ستتشنگی از چمن عشق، گل سیرابی ست
غیر بدگویی اگر خصم پرآشوب نداشتچه کند، دسترسی بر سخن خوب نداشت
عشق را چندان که مهرش بود هم کینش بد استگرچه خوبی ها بسی دارد، ولی اینش بد است
در باغ بی تو خاطر سنبل شکسته استآیینه ی گل و دل بلبل شکسته است
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ استهشدار که کم ظرفی و پیمانه بزرگ است
می بی منت اگر میل کنی، حیرانی ستجامه ی مفت اگر می طلبی، عریانی ست
کی توان در عشق، بی سامان حیرانی نشست؟آنچنان در گوشه ای بنشین که بتوانی نشست
خصمی به میان من و غیر از سخن توستبادام دو مغزی، دو زبان در دهن توست
چنان ز گریه ی من اشک همنشینم ریختکه گریه شد عرق شرم و از جبینم ریخت