دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
ساقی بیا که فصل بهاران غنیمت استجامی بده که صحبت یاران غنیمت است
دلی که صید بتان گشت فارغ از ستم استچو مرغ در قفس افتد، کبوتر حرم است
شد بهار و به بوستان عید استلاله با گل به دید و وادید است
پیاله گیر که عذر شراب بی نمک استحدیث توبه به عهد شباب بی نمک است
پنجهٔ عشقم دگر قفل فغان پیچیده استهمچو شمعم شعلهای بر استخوان پیچیده است
هرجا نشسته، بی سروسامان نشسته استنقش دلم به عشق، پریشان نشسته است
یوسف هندی نژاد من مرا از بر گریختدل کجا ماند به جای خویش چون دلبر گریخت
پی شکستن پیمان بهانه بسیار استگرم خموش نسازی فسانه بسیار است
به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاستکه چون حباب مرا زندگی به آب و هواست
صاف می از دگران، لای ته شیشه ز ماستاول کاسه و دردی که شنیدی اینجاست
کی دهم دیگر عنان آن بت چین را ز دستچون رکابش کی گذارم دامن زین را ز دست
خشت کوی میفروشان سر به سر آیینه استرو برین ره کن که فرش رهگذر آیینه است
شمعیم و زندگانی ما در گداز ماستپروانه ایم و سوختن خود نیاز ماست
به نقش طالع ما چشم قرعه حیران استکتاب همچو گل از فال ما پریشان است
شعلهای چون شمع من در پردهٔ فانوس نیستچون رخش یک گل به گلزار پر طاووس نیست
هوای تخت ندارد کسی که گوشهنشین استسر و دلی که به ما دادهاند تاج و نگین است
هر کجا موج زند جام شرابی دام استساغر باده، گل صبح و چراغ شام است
درین چمن هوس عیش، کیمیا طلبی ستکه خنده در دهن غنچه، موج تشنه لبی ست
گر به ظاهر کسی از قید جهان آزاد استنیست بی مصلحتی، این روش صیاد است
ز می ملاحظه زاهد مکن که این عیب استچو غنچه دست تو در قید آستین عیب است
بهار آمد و سر تا به سر جهان سبز استز فیض ابر، زمین تا به آسمان سبز است
جدل از خصم هنر باشد و از من عیب استچون رگ لعل ز دانا رگ گردن عیب است
خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده استهر شب ز خیل فتنه شبیخون ندیده است
خوبرویان را سری با عاشقان پیر نیستماهیان تشنه را ذوقی ز جوی شیر نیست