دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
باز برقی را نظر بر خرمنم افتاده استاشک خونین را رهی بر دامنم افتاده است
سامان شادمانی و برگ طرب کجاستدارم دلی که پاکتر از خانه ی خداست
سبزهٔ خطش دمید و روزگار عاشقیستفصل گلریزان داغ و نوبهار عاشقیست
کدام گل که به دامن ز نوبهارم نیست؟ولی چه سود که دستی به آن نگارم نیست
بیا که بی لب لعل تو بس که پیر شده ستشراب کهنه به ساغر به رنگ شیر شده ست
از مشک چین مگو، که در آن زلف چین پر استبرچین بساط سرمه که چشمش ازین پر است
گل نشاط به بزم شراب پامال استپیاله در کف مستان چراغ اقبال است
چون صراحی، خندهام با چشم گریان آشناستهمچو گل چاک گریبانم به دامان آشناست
در وادی وفا ره و رفتار نازک استچون رنگ گل، طبیعت هر خار نازک است
چه منت است اگر شیوه ی وفا آموخت؟محبتی که به ما می کند، ز ما آموخت
شوق بیحد شد و رسوایی دل نزدیک استجامهام بس که دراز است، به گل نزدیک است
باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماستاحتیاج زعفران زارش به آب روی ماست
دلا ز دام صفیری به گلستان بفرستبه دست ناله دعایی به بلبلان بفرست
آنکه در شور آورد شوریدهحالان را می استنالهٔ نی بر دل آشفتگان تیر نی است
دل بی لب او خراب خفته ستمستی ز غم شراب خفته ست
کی بزم اسیران ترا شمع و چراغ استاینجا پر پروانه سیه چون پر زاغ است
دلم ز نسبت روی تو مهربان گل استچو عندلیب همه عمر مدح خوان گل است
ای خوش آن آزاده ای کو در به روی کام بستدیده از نظارهٔ این باغ، چون بادام بست
به گلشن بی تو سروم دود آه استبه چشمم سبزه چون مژگان سیاه است
همچو بلبل دلم غمین گل استغنچه گردیده در کمین گل است
چو شعله گرم درآمد، چو گل به تاب نشستچراغ باده بیارید کآفتاب نشست
با نسیم صبح شمع خلوت من سرکش استخار و خاشاک مرا گر سوخت آتش، آتش است
بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن استآنکه اشکی پاک میسازد ز چشمم دامن است
نارسایی به هنر در همه جا همراه استجامهٔ سرو ز موزونی او کوتاه است