دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
زبان که یاد دل بوالفضول میآردسند به دعوی ملک نزول میآرد
طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خوردرنگ و روی اخترم زرد است از بس خاک خورد
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟زر ماهی ز سفر کردن دریا باشد
زین چرخ ستمکشان نرستندهرچند که همچو برق جستند
سحر شد و دم تأثیر ناله میگذردتو خفته ای به کمین و غزاله میگذرد
عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلندیوسفی کو تا شود در مصر غوغایی بلند
فصلی چنین که بلبل، از شوق جوش داردننهد پیاله از کف، هرکس که هوش دارد
امشب گل شکفتگی ما دو رنگ بودنقل شراب، پسته ی خندان تنگ بود
وجودم را غم عشق تو ای بیباک میسوزدکجا این را توان گفتن کز آتش خاک میسوزد
به صحرا آن کمانابرو پی نخجیر میآیدغزالان مژده! آن آهوی آهوگیر میآید
آبروی تیغ را خونگرمی بسمل بردکی تواند صرفه ای از قتل ما قاتل برد
ماه چون روی او نمی باشدبه ازان روی، رو نمی باشد
می دو ساله به لب های یار من نرسدگل پیاده به گرد سوار من نرسد
ای نهاده حسن را برطاق از ابروی بلندبسته دست عالمی را با دو گیسوی بلند
حمله ی شوق تو غافل را دل آگاه دادغارت عشق تو درویشی به یاد شاه داد
آمد دی و ز میکده ها شور شد بلندشب های عیش چون مژه ی حور شد بلند
در چمن دوش صبا بوی تو سودا میکردگل به کف داشت زر و غنچه گره وامیکرد
دامان طرب بهار افشاندگل بر سر روزگار افشاند
خوش آن عاشق که خون از دیدهٔ نمناک او ریزدچو لاله داغ دل از سینهٔ صد چاک او ریزد
به غیر کار جفا آسمان نمیداندخموش باش که گردون زبان نمیداند
قاصد، دیگر به تو کم میرسدنامه به مرغان حرم میرسد
چشم من ناز توتیا نکشدغنچه ام منت صبا نکشد
آن کس که ز آسوده دلی رنگ برآردگر شیشه گذارد به بغل، سنگ برآرد
عشق دلها را به آن زلف چو سنبل میدهدزلف چون دلگیر میگردد، به کاکل میدهد