دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهندپیش پای خویشتن از نقش پا دامی نهند
مطلب بجز آزار ز مطلوب نباشدخوب است که معشوق به کس خوب نباشد
مرا بر حاصل کس نیست امیداز آنم دل کشد بر سایهٔ بید
به من هردم ز روی مهربانی یار میپیچدبه آن گرمی که گویی شعلهای بر خار میپیچد
نه همین از تو مرا گرد غم از سینه روداز تماشای تو زنگ از دل آیینه رود
چشم خویشان را حسد از بس به دولت شور کردشد چو یوسف پادشاه، اول پدر را کور کرد!
تا از قبول عشق، سخن بهره مند شدهر بیت ما کتابه ی طاق بلند شد
ز دل غبار به چشم پر آب میآیدهمین متاع ز ملک خراب میآید
از دل گله ی ما ره اظهار نداندعاشق بود آن طفل که گفتار نداند
میخورم خون که حنا آن کف پا میبوسدلب من تشنهٔ آن است و حنا میبوسد
چو حسن سبز تمنای اهل دید بودمباش گو به چمن گل چو سرو و بید بود
گل به غفلت ز گلستان جهان برخیزدغنچه از خواب در ایام خزان برخیزد
عشق در هرجا نقاب از روی زیبا میکشدسرمهٔ یعقوب در چشم زلیخا میکشد
ابر چشمم چون به عزم گریه دامان بشکندخنده در زیر لب گل های خندان بشکند
خراب نشئهٔ آن لب، می و مینا نمیداندبه راه شوق او خورشید سر از پا نمیداند
به کوی عشق اسیران به بوی یار روندکه بلبلان به چمن از پی بهار روند
ازین حسرت که دور از دامن دلدار میماندز شیون پنجهٔ دستم به موسیقار میماند
بیلب او باده بر طبع ایاغم میخوردنکهت گل بیرخ او بر دماغم میخورد
شد بهار و شمع با گل آشنایی میکندآشنایی از برای روشنایی میکند
زاهد امشب تا سحر با ما شراب ناب زدساغری هر دم به طاق ابروی محراب زد
سیل ویرانی ز کنج خانهٔ ما میبردبرق فیض خرمن از یک دانهٔ ما میبرد
مرا ز بزم خود آن پر عتاب میراندچو سایه کز بر خود آفتاب میراند
درد ما خسته دلان تن به مداوا ندهدصندل آن به که دگر دردسر ما ندهد
جا به هر دل که گرفت او، دگر از جا نرودعکسش از آینه چون صورت دیبا نرود