دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
با لطف ساعدت ید بیضا نمیرسدپیش لبت سخن به مسیحا نمیرسد
می حرام محتسب بادا که بیما میخورد!دارد آب زندگی چون خضر و تنها میخورد
دلم آشفتگی در کار هرکس دید، میلرزدچو شمع صبح میمیرد، دل خورشید میلرزد
شد بهار و باغبان دیگر در دکان گشودمایه ی خود گلفروش از گوشه ی دامان گشود
باغبان خُلد از گلزار ما گل میبردهمچو تخم گل به تحفه تخم بلبل میبرد
دلم چو غنچه ز گلگشت باغ میگیردچو لاله دامنم از آب، داغ میگیرد
رونق ناموس را چون عشق رسوا بشکندنام یوسف چون بری، رنگ زلیخا بشکند
درین ره کعبه سنگ راه باشدهمان به راهرو آگاه باشد
دل آشفته از نام شراب ناب می سوزدگیاه خشک ما را همچو آتش آب می سوزد
کسی کز عاشقی دم زد، چه باک از دشمنی داردکه مور این بیابان دعوی شیرافکنی دارد
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن داردچو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد
مرا به کوی تو دلگرمی شراب آوردکه ریگ بادیه را سوی باغ، آب آورد
نوبهار است و جنونم سوی هامون میکشدشور رسوایی مرا بر روی مجنون میکشد
شمع، برقع ز پی پاس تجلی داردپرده ی صورت فانوس چه معنی دارد
زین چمن گر لاله ذوق از تاج شاهی میبردغنچه سر در جیب خویش از بیکلاهی میبرد
تا مرا تعلیم عشق او نواپرداز کردهر سر مو کز تنم سر زد، صدای ساز کرد
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکنددر کنار بام، مستی چون کبوتر میکند
اسیر عشق تو سود و زیان چه میداندگل چراغ، بهار و خزان چه میداند
از نفس آنچه دلم دید، ز زنجیر ندیدگریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید
اهل شیراز، بهشتی صفتان دهرندهرکه را مار غمی زهر زند، پازهرند
غریبی را به من عشقت وطن کردبیابان را به چشم من چمن کرد
رسید آن مست و از گردن صراحی در بغل داردسوار است و گلستان را سمندش بر کفل دارد
روزگار از چمن وصل توام دور افکندآن سرشکم که مرا از مژه ی حور افکند
خورشید از نمود رخت بی نمود شدآتش زبس که سوخت ز شوق تو، دود شد