دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
روز بیمعشوق و شب بیجام گلگون میرودمیرود عمر سبکخیز و ببین چون میرود
یک تن به جهان خاطر وارسته نداردعیسی نتوان گفت دل خسته ندارد
یاد ایامی که بلبل چون من محزون نبودهمچو قمری، گفتگوی من به یک مضمون نبود
لب تو ساغر می را نمک به کار کندرخ تو آینه را چشم اشکبار کند
چو می فروش به مینا شراب ناب کنداشاره ای ز تنک ظرفی شراب کند
هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من میشودکز دلم تا بگذرد پیکان چو سوزن میشود
چو حسن پرده گشا از پی نظاره شودظهور صورت شیرین ز سنگ خاره شود
کار من خراب ندانم کجا رسدموجی اگر به کلبه ام از بوریا رسد
فلک دایم به قصد مردم وارسته میگرددچو صیادی که در دنبال صید خسته میگردد
مشکل که یاد ما به قدح نوشی آورددوری ست نشأه ای که فراموشی آورد
بهار رفته ز بس دلپذیر میآیدز بیضه مرغ چمن در صفیر میآید
کجاست عشق که آتش فروز آه شودمرا به چشمه ی تحقیق، خضر راه شود
خودپرستند بتان، خیل خدا نشناسندبر دل خسته ی مرهم طلبان الماسند
باده در جام خمار من دلگیر کنیدشوق پروانه ام، از شعله مرا سیر کنید
بازم از ابر قدح برقی به خرمن ریختندآتش را از شراب نساب روغن ریختند
خرم آن روزی که یاری جانب یاری رودگل شود بر سر شکفته چون به پا خاری رود
رشکم ز گفتگوی تو خاموش میکندنامت نمیبرم که دلم گوش میکند
ساقی دلگشای ما آمدرفت و بر مدعای ما آمد
از نکهت تو باده ره هوش می زندگل را حدیث روی تو بر گوش می زند
دل به تدبیر رهایی چو به سویم بیندچون گره، بسته ی صد سلسله مویم بیند
نه همین نازش مرا منع از رخ او میکندهر گره در زلف، کار چین ابرو میکند
مشاطه خم گیسوی جانانه نسازداز پنجه ی خورشید اگر شانه نسازد
ز دست رفت دل و در پی شراب افتادفغان که مهر سلیمان ز کف در آب افتاد
غبار خط نوخیزت ز سوی مشک میآیدنسیم کوچهٔ زلفت ز روی مشک میآید