دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
نوبهار آمد که روی باغ را گلگون کندسوز را در رقص آرد، بید را مجنون کند
چه غم دارد مرا از خویش اگر محروم میسازدکه شمع بزم ما پروانه را از موم میسازد
نکته سنجان! صفحه را از وصف می گلگون کنیدمصرعی در پای هر سرو چمن موزون کنید
دوستان میروم از خود که صبا میآیدبگذارید ببینم ز کجا میآید
حریر شعله ی ما را در آب می بافندکتان ما به شب ماهتاب می بافند
در چمن ای گلرخان تا چند منزل خوش کنیدیا به چشم من گذارید و مرا دل خوش کنید
خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گرددهما به گرد سر مرغ نامه بر گردد
برگ عیشی قسمت ما نیست در بستان هندهمزبان ما نشد جز طوطی از سبزان هند
نگاه از شوق دیدارت به چشم من نمیگنجدچراغی کز تو روشن شد در او روغن نمیگنجد
رفت اشکم که سری بر گذر یار کشدصورت حال مرا بر در و دیوار کشد
دارم دلی که پای ز هر گلشنی کشیدهر کس گلابی از گل و او دامنی کشید
دل حزین عجبی نیست کز نوا افتداگر شکسته شود، کوه از صدا افتد
همچو شمعم آتش از مژگان به دامن میچکداشک در ویرانهام از چشمم روزن میچکد
چون مست من سوار به عزم شکار شدشیر از پی گریز به آهو سوار شد!
ز دام عشق کی آزادیام هوس باشدکه رخنه در دلم از رخنهٔ قفس باشد
دلم چون هاله دامی از پی صید مهی داردبلندانداز باشد، گرچه دست کوتهی دارد
هیچ کس یک قطره آبم غیر چشم تر ندادخواستم گر آتش از همسایه، خاکستر نداد
جلوه را زیور نباید چون به آیین میرودعار دارد از حنا، پایی که رنگین میرود
تیغ ما آلوده ی خون کسی از کین نشدفتح شد روی زمین و توسن ما زین نشد
اگر دریا ز اشکم دم زند، آشوب میخواهدوگر آتش کند دعوی به آهم، چوب میخواهد!
کسی را در فغان ناله چون محبوب میخواهداگر خاموش گردد، همچو آتش چوب میخواهد
نسیم صبحدم از موسمی نوید دهدکه سرو رعشه ز سرما به یاد بید دهد
لاله و گل چهره از شرم تو رنگین کرده اندیوسفی، بهر همین نام تو گرگین کرده اند
فلک انجام کاروبار ما داند چه خواهد شداگر دانه نداند، آسیا داند چه خواهد شد