دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
هر سنگ ریزه، طور تجلی نمی شودهر عنکبوت، ناقه ی لیلی نمی شود
به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک میآیدز خاک کشتهٔ دیرینه بوی مشک میآید
خوش آن نسیم کزان زلف مشکسود آیدبه حال خویش دلم آنچنان که بود آید
قدم هرکس به راه او نهد منزل نمیخواهدبه این بحر آنکه گردد آشنا، ساحل نمیخواهد
سایه ی بخت، مرا افسر شاهی باشدمرهم داغ دلم برق سیاهی باشد
بی توام ذوق کی از بستر راحت باشدشام چون شمع مرا صبح قیامت باشد
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شدقدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد
سحر که ناله مرا گرم چون جرس گیردز دود آه دلم صبح را نفس گیرد
قلم دگر به زبان حرف آشنا داردگلی به فرق خود از نعت مصطفی دارد
دل پی لالهرخان همچو صبا میگرددهیچ کس نیست بپرسد که کجا میگردد
چندروزه زندگی بر ما گرانی میکندخضر دایم در جهان چون زندگانی میکند؟
دلم از رهگذر فقر، حکایت نکندحکم شاه است که درویش شکایت نکند
معشوق ما به جلوه چو آهنگ میکندجا را به گلرخان چو قبا تنگ میکند
لطف ساقی، خار از پهلوی آتش می کشدشیشه ی می آب را بر روی آتش می کشد
مستان تواند خسته ای چندچون توبه ی خود، شکسته ای چند
شراب صحبت اهل جهان صداع آردجنون کجاست که سنگ از پی نزاع آرد
به بیپروایی ما غافلان، تقدیر میخنددچو شیری کز کمین بر شوخی نخجیر میخندد
به عشق، کار جز از دست من نمی آیدبیار تیشه که از کوهکن نمی آید
چه شد نگاه تو گر شرم ما نگه داردکه آشنا طرف آشنا نگه دارد
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزدتیشه بر کوه زنی، خانه ی من می لرزد
سوی وطن ز ناله ام آشوب می بردقاصد دلش خوش است که مکتوب می برد
چو در غمخانهٔ ما آید آن دلبر نمیمانداگر ماند شبی ماند، شب دیگر نمیماند
کینهٔ ما را از او صبر و تحمل میکشدانتقام از یار بیپروا، تغافل میکشد
دو روز عمر که خواه و نخواه می گذردچنان که می بری آن را به راه، می گذرد