دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کندتا دماغی می رساند، بی دماغم می کند
زین گلستان تا قیامت، جوش بلبل کم مبادچون پیمبر سایه ی ابر از سر گل کم مباد
بی تو معموره ی دل رو به خرابی داردمو به مویم ز جنون سلسله تابی دارد
خروش فتنهای از روزگار میآیدچو بانگ سیل که از کوهسار میآید
پرتوی هردم به دل فیض الهی افکندوقت آن آمد که داغ ما سیاهی افکند
دلم امشب ز جنون چون خم می جوشان بودچون گلم چاک گریبان ز هم آغوشان بود
سری دارم چو مغزش در میان دردولی همچون گره بسته در آن درد
میکشان روی تمنا کی به زمزم مینهندجام میگیرند و منت بر سر جم مینهند
از چشم من خیال تو بیرون نمیرودلیلی ز پیش دیدهٔ مجنون نمیرود
می بده ساقی که حسن باغ و بستان میرودچون تَذَرْوْ جسته، فصل گل شتابان میرود
چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمدچو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد
آیینه را چو نوبت دیدار میرسدفصل بهار سبزهٔ زنگار میرسد
ای خوش آن روز که آن سیب ذقن سبز شودهرچه می گویمت ای عهدشکن سبز شود
آهم چو جوش زد، دل ناشاد بشکندچون شیشه ی حباب که از باد بشکند
تیغ بردار که چون حوصله بی تاب شودکشتن ما به تو دشوار چو سیماب شود
نه همین تنها مرا چون شمع، آتش قوت کردداد تا آبی جهان، خون در دل یاقوت کرد
دل من ناله ز شوق تو پر آشوب کندغنچه ی ما چو جرس زمزمه را خوب کند
پیاله چون به من از دست او حواله شوددهان غنچه پر از آب چون پیاله شود
ز فیض شمع رخت ذره آفتاب شودغبار در خم زلف تو مشک ناب شود
دل در طلب چه گوش به صوت درا کندمجنون عشق، رقص به آواز پا کند
هر طرف جلوه کند، روی به ما بنمایدنتواند به کسی شمع قفا بنماید
همنشین از گریهٔ من کاشکی دامان کشدخویش را بر گوشهای چون موج ازین طوفان کشد
در عشق، دل چه ناله ی مستانه می کشددر آتش است لاله و پیمانه می کشد
از بس که مرا بخت زبون شور برآمدگر دانه فشاندم به زمین، مور برآمد!