دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
خطش به تازه باعث ناز و نیاز شدکوتاه کرد زلف و حکایت دراز شد
سرم چو گوی به میخانه بی درنگ دوددلم چو گوهر غلتان به تار چنگ دود
کسی کو تا ز کار اهل همت سر برون آردبرد سر در کلاه فقر و از افسر برون آرد
جز خم می کو کسی تا چاره ی پیری کندعقل افلاطون در اینجا سست تدبیری کند
چه رنگ ها که ازین سیمتن شکسته شودچه عهدها که ازین دلشکن شکسته شود
ننگ مستی تا به کی قدر کمالم بشکندنام توبه در دهن چون حرف لالم بشکند
ای دریده ز تو گل پیرهن خون آلودلاله را داغ تو تعویذ تن خون آلود
از قفای زلف مشکین تو عنبر میدوددر رکاب حلقهٔ گوش تو گوهر میدود
اضطراب دلم از شوق تو دیدن داردمرغ بسمل چه هنر غیر تپیدن دارد
گل پی نکهت او دست دعا کرد بلندشمع، گردن به ره باد صبا کرد بلند
در ره عشق بتان جان ز بلا نتوان بردسر درین راه به همراهی پا نتوان برد
ز بالین همنشینم هر نفس غمناک برخیزدنشیند غنچه و چون گل گریبان چاک برخیزد
چه عیش ها که اسیران به وصل ساز کنندسرشک اگر بگذارد که چشم باز کنند
شکفته گل ز بر خار ما همیشه رودچو موج کوچه دهد سنگ ما که شیشه رود
اهل میخانه گلاب از گل صهبا گیرندعرق فتنه ز درد ته مینا گیرند
جان فراوان است اگر جانانهای پیدا شودخانه بسیار است اگر همخانهای پیدا شود
می تا به کی ز رنگم، در زیر ننگ باشدآیینه از سرشکم، گرداب زنگ باشد
از جهان هرکه چو ما خرقه بدوشان گذردچشم بر هم نهد از سرمه فروشان گذرد
در گلستانی که هر زاغی خوش آوازی کندبلبل آن بهتر که ترک نغمه پردازی کند
رهنمای مقصد هرکس توکل میشودهمچو ابراهیمش آتش لاله و گل میشود
نگذرد فتنه ز راهی که پی او باشداز برای چه کسی این همه بدخو باشد
مرا معانی کوتاه، دلپسند نباشدچو کر نمی شنوم تا سخن بلند نباشد
برای طعنه ی ما این همه چه در جوشندکه عاقلان همه دیوانه ی قبا پوشند
در سر کوی تو جمعند پریشانی چندبند بر بند قبا بافته عریانی چند