دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
عشق دیگر در فغان آورده ناقوس مراغنچهٔ گلبرگ آتش کرده فانوس مرا
آن بلبلم که هرگاه، از دل کشم فغان رااز خون چو ساغر می، پر سازم آشیان را
تا به کی آن آهوی وحشی نگردد رام ماز انتظار او غبار آورد چشم دام ما
نتوان گفت به رویش سخن آینه رانسبتی با تن او نیست تن آینه را
سینه ریشانیم و دارد آن دهن درمان ماای نمکدان لب لعل تو مرهم دان ما
بس است شاهد مستی همین گلستان راکه فاش کرده همه رازهای پنهان را
ریزد ز بس غبار دل از هر فغان ماپر خاک شد چو حلقه ی دام آشیان ما
خوش آن زمان که سر مهر بود خوبان راکرشمه منع نمی کرد آه و افغان را
آیینه کجا دیده ست، رخسار چو ماهش رابا سرمه چه آمیزش، مژگان سیاهش را
نگاه باغبانم، میپرستم لاله و گل راکنم چون موی پیغمبر زیارت شاخ سنبل را
فلک نبود به مستی حریف نالهٔ ماچو لاله ریخت از آن سرمه در پیالهٔ ما
میجهد برق ز آه دل غمپیشهٔ ماشعله دارد حذر از تیر نی بیشهٔ ما
چو غنچه نیست نهان از کسی دفینهٔ ماکف گشاده بود همچو گل خزینهٔ ما
مدعی کو تا چراغ محفلم بیند تراغافل از راه آید و در منزلم بیند ترا
منم آن مرغ که دل نوحه طراز است مراقفسی تنگ تر از چنگل باز است مرا
نشد درست به هندوستان شکستهٔ مانماز بود در او، کار دست بستهٔ ما
تماشایش برد از آهوی وحشی تک و دو راز رفتن بازدارد حیرتش عمر سبکرو را
ای قناعت مژدهای ده شاه هفت اقلیم رااز کلاه فقر و بردارش ز سر دیهیم را
دیوانه ایم و وادی عشق است دشت ماآید پیاده گل ز گلستان به گشت ما
برق عشق آمد که سوزد خرمن تدبیر رابا گریبان کار افتد دست دامنگیر را
کی به دل آرم خیال آشیان خویش راکز قفس بیرون نمی خواهم فغان خویش را
سرو چون سایه ز پی آمده رفتار ترانرگس زن شده گل، گوشه ی دستار ترا
کی ز تیغ آفتاب خویش باشد غم مراسر بود در راه او چون قطرهٔ شبنم مرا
دلم به عشق هلاک است کینه خواهی راکه دام عیش بود موج بحر ماهی را