دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
گر به گوش خود ز مردم بشنوی گفتار رااز خوی خجلت بشویی نسخهٔ اشعار را
یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل راچیست آیا سبب آشفتگی سنبل را
شکست فتح بود بیدلان جنگ تراچو بت پرست کند سجده، شیشه سنگ ترا
گرفته از علم سروقد او پیش خیلی راز سبزی داغ دارد چهرهٔ او خال لیلی را
تا چند کنی خون دل صاحب نظران رابر سنگ زنی شیشه ی خونین جگران را
در سر کوی تو شب خاک بود بستر ماچون شهیدان سر ما بالش زیر سر ما
ز حریم کعبه کمتر نبود کنشت ما راکه ز شوق او نمانده، سر خوب و زشت ما را
جهان چه می به قدح ریخت بی خبر ما راکه خاک شد سر و نگذاشت درد سر ما را
ز طوف میکده واجب بود سپاس مراکه کرد شوق برهمن خداشناس مرا
در دوزخ و بهشت نیاسودهایم ماهرجا که بودهایم چنین بودهایم ما
به غیر میکده زاهد بود شراب کجاکجا روم دگر ای خان و مان خراب کجا
گل ز بلبل یاد گیرد مستی جاوید راذره آموزد سماع بیخودی خورشید را
چو غنچه جمع کن از خار عشق دامان رابه دست چاک مده همچو گل گریبان را
بیا که سوخت ز شوق تو لاله در صحرابود به راه تو چشم غزاله در صحرا
من از میانه برون، یار در کنار مراحجاب عشق چه شد، پرده ای بیار مرا
درین کشور چه میپرسی غرور حسن سرکش راکه با شمشیر چوبین می کشند اطفال آتش را
در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آبتا چند به عالم تو زنی آتش و من آب
نیست ممکن جرعه ی آبی نباشد با نصیبتشنگان یاخضر می گویند و عارف یانصیب
سخن ماست سربسر مرغوبگرچه پیچیده است چون مکتوب
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتابمیزند چون ماه بر شبنم شبیخون آفتاب
بر آن سرم که کنم فاش گفتگوی شرابگواه مستی زاهد شوم چه بوی شراب
نوبهار است و به جدول میرود مستانه آبدارد از یاد گلستان در دهن پیمانه آب
بهار است و چمن چون روی محبوبچو قد یار، هر سروی دل آشوب
خامه را پیدا شد از حرف تو در دل اضطرابنامه هم دارد چو بال مرغ بسمل اضطراب