دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
دیدم آخر به دست، جام طربعجب ای دور روزگار، عجب
چو احتیاج طلب می شود، نقاب طلبکه از خدا نتوان کرد بی جواب طلب
از برای رونق وحدت به کثرت جای ماستعالم صورت به معنی جامهٔ دیبای ماست
گر زمین از جا رود، آزادگان را باک نیستهمچو نخل موم، ما را ریشهای در خاک نیست
یاد ایامی که حسن اندیشهٔ ناموس داشتشمع را شرم از پر پروانه در فانوس داشت
بی تو امشب ساغر می، دیدهٔ خونبار داشتمرغ نغمه سر به زیر بال موسیقار داشت
مژدهٔ حسن قبولم در سخن از اول استوصل گل پیراهنان تعبیر خواب مخمل است
عشق او در وادی من فکرها بسیار داشتسوخت خاشاکم، وگرنه شعله با او کار داشت
نالهٔ ما چون جرس شایستهٔ تأثیر نیستهمچو مخمل خواب ما را طالع تعبیر نیست
چه ذوق در شب وصل از نظارهٔ صبح است؟که همچو غنچه دلم پارهپارهٔ صبح است
بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده استاین سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است
شورش مغز جنون نالهٔ مستانهٔ ماستشانهٔ طرهٔ آشفتگی افسانهٔ ماست
با رسوم جهان دلم جنگی ستخارج ساز من خوش آهنگی ست
کسی که قسمت او غیر بینوایی نیستگلش به دست، کم از کاسه ی گدایی نیست
مدعی گر نکند بحث سخن دلگیر استدر جدل گوش و زبانش سپر و شمشیر است
دلم شکفته نگردد ز بس جهان تنگ استچگونه گل نشود غنچه، گلستان تنگ است
لاله را با روی او تاب قدح نوشی کجاستسرو را با قد او سامان همدوشی کجاست
شعله ی رسوایی منصور، خس پوش من استمایه ی حلاجی او پنبه ی گوش من است
شد خزان و در چمن رنگ دگر افلاک ریختبرگ جمعیت فراهم کن که برگ تاک ریخت
مغفر و خفتان به میدان محبت ننگ ماستهمچو کشتی گیر، عریانی سلاح جنگ ماست
به بوی خرقه گلم در چمن عنانگیر استز شوق شال سرم را هوای کشمیر است
گل این باغ را ساغر ز می شام و سحر خالیستچو بیند تاج خود را لاله، گوید جای سر خالیست
نظاره ی تو ز بس دلفریب افتاده ستشکست در صف صبر و شکیب افتاده ست
ساقی چه دهی پند من این بزم شراب استاز گریه مرا منع مکن، عالم آب است