دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
ما را نه سر گل، نه تمنای گلاب استدر مجلس مستان، عرق فتنه شراب است
چشم تو ز بیماری خود بر سر ناز استمژگان تو همچون شب بیمار دراز است
آتش گل را اگر باشد شراری، خال اوستگر چراغ آیینه ای دارد، گل تمثال اوست
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاستخار خار آرزو ما را درین ره خار پاست
دارد حذر ز فتنه ی او هر که عاقل استهمچون شراب کهنه، جهان پیر جاهل است
آمد بهار و ابر هوادار ما شده ستتا رفته می ز شیشه به ساغر، هوا شده ست
تا سحر امشب شراب ناب میباید گرفتخونبهای شمع از مهتاب میباید گرفت
صد نشان خاک مرا از اثر عصیان استیکی از جمله ی آنها گل نافرمان است
درین بساط که نقشی به مدعا ننشستکسی به پیش نیامد که بر قفا ننشست
خزان ببین که چمن را چگونه جان داده ستبهار رفته و جا را به این خزان داده ست
چشم من حلقهای از سلسلهٔ دست من استدانهٔ مرغ دلم آبلهٔ دست من است
گدای کوی خراباتم و غمم این استکه باده آتش سوزان و کاسه چوبین است
جهان بر خود مرا واله گرفته ستمرا خود دل ز شهر و ده گرفته ست
میشناسم چشم او را، طرفه مست کافریستدیدهام مژگان شوخش را، عجب تیرآوریست
بیار می که غمم باز در هجوم گرفتدل شکسته ام از عادت و رسوم گرفت
میخانه ی ما چون طرب آبادِ بهار استاز برگ گلش خشت چو بنیادِ بهار است
در چمن چون لاله می بیباک میباید گرفتسایهٔ دستی ولی از تاک میباید گرفت
مهر و کین تو هر دو مطلوب استخوب هر کار می کند خوب است
دلم نگاه ترا سخت آشنا دیده ستولی نمانده به یادش که در کجا دیده ست
بر من هوای بزم تو بسیار غالب استبا طالعی که از می توفیق تایب است
نوبهار است و چمن در پی سامان گل استابر بر روی هوا، دود چراغان گل است
دل از هوای صحبت جانانه پر شده ستیک کس درون نیامده و خانه پر شده ست
بی سبب کی دامنم از گریه چون دریا پر استدل مرا چون کاسه ی دریوزه از صد جا پر است
در سر کوی تو ما را بینوایی بهتر استگر نباشد در حنا دست گدایی بهتر است