دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال استصد شکایت به لبم از گره تبخال است
مرا ز راز دو عالم، سخن بلندتر استحدیث اهل محبت ز عالم دگر است
کجا موافق طبع تو ای خردمند استشراب ما که به تلخی چو خون فرزند است
ساغر گلی ز گلشن بیهوشی من استسرمه غبار کوچه ی خاموشی من است
شمع بر روی تو سرگرم نگاه افتاده ستکار آیینه ز شوق تو به آه افتاده ست
چراغان سینه ام از داغ عشق لاله رویان استز دل آهی که می خیزد مرا، دود چراغان است
هر چه گوید ز بقا عمر سبکسر، باد استکشتیی را چه ثبات است که لنگر باد است
دلم همیشه ز آشوب عشق بی تاب استدرین محیط، گهر مضطرب چو سیماب است
حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه استدر خواب حیف باشد، چشمی که خوش نگاه است
شکفتگی به گل رویت آرزومند استنهال حسن ترا با بهار پیوند است
روی نیکوی ترا تندی خو در کار استدر چمن ایمنی از خار سر دیوار است
هنوزم از هوس عشق، خارخاری هستبه سینه ام ز دل تنگ، غنچه واری هست
آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل استنامهٔ بیطاقتان بر بال مرغ بسمل است
ز بس اشک نیازم خاکسار استشود چون خشک، در چشمم غبار است
میان عافیت و روزگار ما جنگ استمدار شیشهٔ ما همچو آب بر سنگ است
دل به یک زمزمه، چون آینه، پرداز گرفتشمع ما روشنی از شعله ی آواز گرفت
در باغ هر گلی ز تو در خون تازه ای ستهر بید در هوای تو مجنون تازه ای ست
سروکارم نه به کفر و نه به دین می بایسترقمی خوشتر ازین نقش جبین می بایست
نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج استکه پادشاه و گدا، هر که هست، محتاج است
رسید موسم پیری و وقت عجز و نیاز استچو شمع صبح، وجودم تمام سوز و گداز است
زهی ز شوق لبت زاهدان شراب پرستچو گل به دور رخت شبنم آفتاب پرست
بیا که صحبت مرغان بوستان گرم استشکفته شد گل و بازار باغبان گرم است
مرا ز آتش تب مغز استخوان خنک استقبای شعله چو پیراهن کتان خنک است
ز من شکایت آن جورپیشه برعکس استفغان سنگ ز بیداد شیشه برعکس است