دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
منم که با می و مطرب همیشه در جنگمچو شمع می دهد از حال من خبر، رنگم
ما همچو گل به چاک گریبان نشستهایمچون لاله در لباس شهیدان نشستهایم
چو سوسن از حدیث آرزوی دل زبان بستمچو زخم به شده چشم از تماشای جهان بستم
به کویت چون توانم من به این حال خراب آیم؟که از بس ضعف، نتوانم ترا یک شب به خواب آیم
گر امید رحمی از فریادرس میداشتملب نمیبستم ز افغان تا نفس میداشتم
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختمتا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم
چو گل از هر طرف چاک دگر دارد گریبانمز رسوایی چو صحرا، سترپوشم نیست دامانم
جرعهای ریز که تا چارهٔ خمیازه کنیمبوسهای ده که به آن لب نمکی تازه کنیم
بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری میکشماز دل مجروح، پنداری که تیری میکشم
ز من مپرس چه از روزگار میخواهمچه چیز دارد، از او وصل یار میخواهم
گه ز شوق او در آتش، گاه در خون میرویمخضر کو تا بنگرد این راه را چون میرویم
عاشقم، از ناله نتوانم زمانی تن زنمگر کنند از ناله منعم، بر در شیون زنم
خویش را از بس به تیغ موج این دریا زدمجای ناخن بر تن من نیست، بر هر جا زدم
چون گره جا در خم آن زلف دلکش کردهایمپای خود پیچیده در دامن، فروکش کردهایم
هردم غمی آید ز حریفان لئیممگویی به دبستان جهان، طفل یتیمم
کرشمه سنج نگاه ستیزه جویانیمسواد خوان الف قامتان مژگانیم
چو جای در صف طفلان کنم، ندیم شوموگر به بزم بزرگان رسم، حکیم شوم
فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتمهمچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم
یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیمگاه با گل دستبازی، گه به سنبل داشتیم
ای در ایام تو تیغ غمزه را الماس نامدر میان کینه جویانت خدانشناس نام
به حیرتم که ز گلشن چه چیز میخواهمنه گل نه خار به دامن، چه چیز میخواهم
ما خس و خار از ره خوبان به دامن میکشیممنت تیغ شهادت را به گردن میکشیم
بیا که ساغر عشرت پر از شراب کنیمگل زمینی ازین باغ انتخاب کنیم
گرفته با برو دوش تو الفتی دوشمتهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم