دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
دل خود ز شوق زیان میفروشمندارم متاعی، دکان میفروشم
در ورطهٔ کشاکشِ دوران فتادهایماین بحر را چو موج، کمان کبادهایم
ساغری کو تا به دل از عیش اسبابی دهمپنجه ی غم را به زور می مگر تابی دهم
تنم ز ضعف بود رشته ای ز پیرهنمکسی چو من نتواند شدن، منم که منم
از دو جانب سرگرانی را تحمل میکنیمما و او با یکدگر جنگ تغافل میکنیم
ای شبنم وجود مرا آفتاب گرمچشمت گرسنه است و دل من کباب گرم
ما چشم به لطف جم و کاوس نداریمبر دامن لب، گرد زمین بوس نداریم
هرکه افتاد ز پا، خاک نشین من بودمهرکه آمد به زمین، نقش زمین من بودم
تقدیر خدا را چه علاج است، گداییمدر رزق سگ و گربه شریکیم، هماییم
اختیار گوشه درمان است، همت میکنممینشینم همچو عنقا و فراغت میکنم
گه مستم و گاه در خمارماین است تمام عمر کارم
نوبهار است، چو گل فکر قدح نوشی کنخون غم ریخته در جام فراموشی کن
دهد به ذره چو خورشید آب و تاب، سخنمباد آن که کسی را کند خراب، سخن
تا به کی بر من شکست آید چو مینا از زمینمی گریزم بر فلک همچون مسیحا از زمین
مطرب از دستت گر آید، ناخنی بر چنگ زنمن بر آتش می زنم خود را، تو بر آهنگ زن
ترک من کز بزم می گلرنگ میآید برونهمچو شمشیر از برای جنگ میآید برون
سرم از داغ سودا، باغ زاغاندلم درهم چو کار بی دماغان
نیست در حشر محبت گفتگوی کشتگانلاله ی این باغ دارد رنگ و بوی کشتگان
فصل گل شد، نالهٔ عیشی ز بلبل قرض کنگر نداری زر برای باده، از گل قرض کن
چه آب و خاک و چه نیکویی سرشت است اینسبوی باده نگویم، گل بهشت است این
از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگرانرفتم که جا کنم به سر کوی دیگران
دشمن خود گر نهای، ما را به خود دشمن مکندر بغل چون شیشه داری، سنگ در دامن مکن
زهی بر چهره خطت سایهٔ جانلبت را خنده موج آب حیوان
ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستینجان اگر بر تو فشانم، برمیفشان آستین