دفتر شعر
۹۴۸ شعر در این دفتر
انجمن شد ز یار آبادانهست باغ از بهار آبادان
چون توان با غیر دل را خالی از کین ساختنهرگز از بلبل نمی آید به گلچین ساختن
به مردم عرض جمعیت کن از ایشان دگر بستانمقامرخانه است آفاق، زر بنما و زر بستان
آینه در دست گیر و یاد حیرانی بکنطره ی خود را ببین، فکر پریشانی بکن
عجب مدار ز زاهد شراب ما خوردنکه نیست ننگ گدا، روزی گدا خوردن
ساقی ز کار من گره توبه باز کندست مرا به گردن مینا دراز کن
زهی حدیث غمت چون می طرب شیرینزبان ز حرف تو در کام چون رطب شیرین
رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کنشکفته شو ز می، از چهره گلفشانی کن
زهی ز نرگس تو آهوی ختن مجنونز شوق سرو قدت بید در چمن مجنون
خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتناین چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن
صفای گلشن کشمیر را تماشا کندرین چمن من دلگیر را تماشا کن
ز دست ساقی، تا کی پیاله نوشیدن؟خوش است گل ز گلستان به دست خود چیدن
بهار شد که رود هرکسی به راه چمنشکوفه رفت ز خلوت به بارگاه چمن
در غمت ناله ز مرغ چمن آید بیرونگر لب غنچه گشایی، سخن آید بیرون
ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکنبی پر و بالم، عبث تکلیف پروازم مکن
ز عمر رفته چه نقصان به کامرانی منبود شکوفه ی پیری، گل جوانی من
از پی اسرار خود، کم با کسی پرخاش کنراز پنهانی که داری همچو گل خود فاش کن
بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کنبردار شمع را و تماشای ماه کن
من راز جهانم، بود افسانه به از منمعموره ام و گوشه ی ویرانه به از من
نخورند در گلستان، گل و لاله آب بیتوبه گلوی شیشهٔ می، نرود شراب بیتو
ای سرو همچو سایه دوان در قفای توحسرت بهار را به خزان حنای تو
بیا و وصف زلف یار بشنودمی بنشین حدیث مار بشنو
بس که چین دارد خم ابروی اوزلف دلگیر است در پهلوی او
بسته کمر کینم، از قبضه کمان اودر کشتن من تیغش، افتاده به یک پهلو