دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
بوالهوس را راز عشق او نهفتن رسم نیستهمچنان کز عاشق دل خسته گفتن رسم نیست
تا هوای شمع رویت در سر پروانه استزآتش غیرت تنم خاکستر پروانه است
همتم تا دست پر زور هوس پیچیده استدر دل تنگم حباب آسا نفس پیچیده است
بسکه رنگین جلوه از لخت دل شیدای ماستآه ما طاووس هند تیره بختیهای ماست
دل و ستم ز کار افتاد از پرکاری چشمتتنم لاغر چو مژگان است از بیماری چشمت
هر کس محروم از جوانی استدردی کش صاف زندگانی است
از گفتگو اشاره به دل آشناتر استابروی او ز چشم سیه خوش اداتر است
شوخ و شنگی چون بت طناز من عالم نداشتچون پریزاد من این غمخانه یک آدم نداشت
با بال شوق در چمن قدس طایر استدل گر به راه بی خبریها مسافر است
دل که بزم عشقبازی را بسامان چیده استشمع ها در هر طرف از داغ حرمان چیده است
بزم ارباب ریا را ساغری در کار نیستزاهدان خشک را چشم تری در کار نیست
در زنگ ابر هر قدر آیینه هواستچشم و دل صراحی و پیمانه را صفاست
شکست رنگ نگارم شد از شراب درستکه ناتمامی ماه است زآفتاب درست
یاد ایامی که جوش گل دلم را شاد داشتبا هزاران بود افغانی که صد فریاد داشت
مهربانیهای پنهان را مزاج کاین ازوستخنده مستانهٔ زخم دل خونین ازوست
بی او هجوم غم دل بی کینه را شکسترنگم چنان شکست که آیینه را شکست
باغ خوش از سبزه و ز سنبل از آنهم خوشتر استخوش بود رویت زخط و ز زلف پرخم خوشتر است
ذوق درویشی ام از عالم اسباب بس استشمع کافوری من پرتو مهتاب بس است
خط آزادی است دل را خط مرغوب لبتظاهر از عنوان بود مضمون مکتوب لبت
در حقیقت مقصد جسم و مراد دل یکی استره نوردان طریق عشق را منزل یکی است
هر کرا دل بی غبار کینه استخشت دیوار تنش آیینه است
حسن حیرت آفرینش جلوه پیرایی گرفتتا نقاب از پردهٔ چشم تماشایی گرفت
پرده از کار تو بی باکی صهبا برداشتکوه تمکین ترا زور می از جا برداشت
برای منصب خاشاک روبی نجف استاگر بهم مژگان را همیشه جنگ صف است