دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
بی زبانی روز محشر عذرخواه ما بس استخامشی در شرمساریها گواه ما بس است
آنکه میخانه ز انداز نگاهش طرح استدیدهٔ چون نقش قدم بر سر راهش طرح است
رفتن زخود به دشت جنون هادی من استطومار آه محضر آزادی من است
آرامم از خط تو رمیدن گرفته استتا نکهت بهار دمیدن گرفته است
راه عشق است اینکه در هر گام صد جا آتش استگرم رفتاران این ره را ته پا آتش است
دارم سری که سرخوش صهبای بیخودیستچشم تری که محو تماشای بیخودیست
سررشتهٔ امل همه ای دل به دست تستتعمیر قصر عافیت اندر شکست تست
لخت دل دور از تو امشب در گلوی غنچه استبی تو خوناب جگر صاف سبوی غنچه است
دل ز پهلوی تن خاکی است گر بیدار نیستدانه را نشو و نما در سایهٔ دیوار نیست
عنوان:تیره باطنها پهلوی دل افسرده استمتن:دل که بی سوز غمی باشد چراغ مرده است
جان اسیر تست تا تیغت به خونم مایل استمی کشم ناز تو تا تیرت ترازو در دل است
چون نیاساید دل از هجر بتان در زیر پوستدارم از هر موج خون خاری نهان در زیر پوست
بسکه گرد کلفتش بسته است راه از شش جهتچون لحد تنگست بر دل دستگاه از شش جهت
گل در چمن چو عارض او دلفریب نیستگویم برهنه سرو چو او جامه زیب نیست
از صفای خاطر ما هیچکس آگاه نیستعکس را در خلوت آیینهٔ ما راه نیست
دیده از فیض تو پریخانه شده استنکته از جوش تماشای تو دیوانه شده است
بی تو دل را سیر گلشن باعث آرام نیستلاله و گل را شراب عیش ما در جام نیست
از باده غنچهٔ دل آن سیمبر شکفتلعل لبش زخنده گلبرگ تر شکفت
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشتهر که چون مینا به بزمت چشم گریانی نداشت
عشق آنجا کز پی ایجاد عالم رنگ ریخترنگ ویرانی مرا در دل به صد نیرنگ ریخت
در جهان بی اعتباری اعتبار عاشقی استهر که صاحب اعتبار افتاد خوار عاشقی است
ببازد غنچه رنگ از خجلت لعل قدح نوشتکند تر شبنم گل را صفای گوهر گوشت
محتسب امشب سبوی باده ام را پاک ریختخون عشرت را ز بی دردی عبث بر خاک ریخت
دل را گشاد کار ز فیض دماغ ماستاین قفل را کلید ز خط ایاغ ماست