دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
تا هوای اوست دل را در قفس همچون حبابمی روم از ضعف بر باد نفس همچون حباب
فصل خزان رویم به سیر کنار آبفواره گلبنی است که دارد بهار آب
ز سرو یار که در برکشیده ام امشببغل بغل گل آغوش چیده ام امشب
زور شور گریه ای می شد به خوابخواب می آرد بلی آواز آب
خیال غنچهٔ لعلی چو هوشم در سر است امشبمی ام افشردهٔ یاقوت گل در ساغر است امشب
به جام می لبی کرد آشنا جانانه ام امشبخط یاقوت را ماند خط پیمانه ام امشب
از تف آه من بسان حبابفرش و دیوار و سقف خانه شد آب
احمد مرسل که عالم جمله در تسخیر اوستممکنات از حلقه های چرخ در زنجیر اوست
زهر چشم آلوده بود این باده کاندر جام ریختساقی امشب لخت دل چون غنچه ام در کام ریخت
مست و بیخود شوخ من افتاده استبر زمین همچون چمن افتاده است
دل هجران زده از سیر گلستان سیر استدور از او موج هوابر سر ما شمشیر است
آبی ز دانهٔ عنب ای دل چشیدنی استغافل مشو که این سر پستان مکیدنی است
ترا کاری بجز جور و جفا نیستمرا هم شیوه ای غیر از وفا نیست
رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاستبرقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست
خون خوردن اینقدر پی تحصیل مال چیست؟دانسته ای که زندگیت را مآل چیست؟
زدل جز عجز و زاری خوشنما نیستبه غیر از بیقراری خوشنما نیست
با اشک تا ز دیده به رویم چکیده استدل عندلیب گلشن رنگ پریده است
دارد حیات، عالمی و جان پدید نیستدنیا ز آدمی پر و انسان پدید نیست
هر نالهٔ دل من آواز دلگشایی استهر آه شعله سوزم مکتوب آشنایی است
نه همین رشک رخ و زلفش گل و سنبل گداختخاک پای باغ را تا ریشه های گل گداخت
موسم جوش گل و نسترن استلاله تریاکی سیر چمن است
خط پشت لب میگون تو عنوان گل استدهنت نقطهٔ بسم الله دیوان گل است
گر بخرامد، نسیم خلد برین استچون بنشیند، بهشت روی زمین است
از دور عشقباز ترا می توان شناختدوا نخست هر که ترا دید رنگ باخت