دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
سهل باشد دل گر آن چشم سیه دزدیده استداغ از بیداد او کز من نگه دزدیده است
پیوسته عشق درصدد خودنمایی استاین سرو و قمری و گل و بلبل بهانه ای است
ابروست که بر چهرهٔ دلدار بلند استیا مطلع برجستهٔ بسیار بلند است
دیدم کلاه ابروی آن کجکلاه کجاز پیچ و تاب شد به دلم تیر آه کج
شد در آگاهی یکی صد زو دل دانا چو موجمحشر خورشید می گردد زند دریا چو موج
ریزد از هر حلقهٔ آن زلف عنبر بار کجصاف کیفیت به رنگ ساغر سرشار کج
دل زند پهلو به نور وادی ایمن چو صبح گر به استغنا فشاند بر جهان دامن چو صبح
با صفای سینه دایم توامانم همچو صبحنیست غیر از مهر جنسی بر دکانم همچو صبح
هر کس شود اسیر تو بالا بلند شوخاز خود رود به دوش فغان چون پسند شوخ
نوبهار است و شد از بسکه فراوان گل سرخکوه و صحرا برد امروز به دامان گل سرخ
بیشتر سرگشتگی زین چرخ پرفن میکشدهرکه چون گرداب پای خود به دامن میکشد
شب که در صحن چمن آن مست مل خوابیده بوددر ته یک پیرهن با بوی گل خوابیده بود
دل وارسته را پروای سیم و زر نمیباشدچو رنگ از رخ پرد محتاج بال و پر نمیباشد
شکوه عشق به پا سقف آسمان داردبه سرو آه من این قمری آشیان دارد
چو شوخ چشمی خود را ز روی آینه دیداز آن فرنگ حیا لاله لاله رنگ چید
شور آمد آمد صد مدعا گردد بلنددر دل شب چون زلب نام خدا گردد بلند
توصیف تو از بشر نیایددر کسوت گفت در نیاید
جگر در تشنگی جانبخشیی کز آب میبینددل افسردهٔ ما از شراب ناب میبیند
نجابت هر که با دولت چو خورشید برین دارداگر بر آسمان رفته است چشمی بر زمین دارد
چو دست جرأتش طرح شکار شیر میریزدگداز اشک خون ز دیدهٔ نخچیر میریزد
لبت از خود شراب می طلبددلم از خود کباب می طلبد
چون مصور صورت آن جان جانان میکشددست از صورت نگاری میکشد جان میکشد
بس که از حیرت به جا در اول رفتار ماندمی توان رنگ از رخم چون گرد از دامن فشاند
کسیکه رفتن ازین نشئه در نظر داردبه قدر طول سفر زاد راه بردارد