دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
خون جگر زهر بن مو بی تو سر شودهر موی بر تنم زغمت نیشتر شود
مشو دل تنگ چون از عارضش خط سر برون آردکه این آیینه حسن دیگر از جوهر برون آرد
مهر را آن حسن سرکش گرم بیتابی کندخون به دل یاقوت را آن لعل عنابی کند
عبث دل از غم آن شوخ کافرکیش میپیچدکه گردد عقده محکم هر قدر بر خویش میپیچد
با رقیبان مکن الفت به محبت سوگندمنگر جانب اغیار به الفت سوگند
چنان ز نکهت زلفش هوا معطر شدکه از نفس رگ جانم فتیله عنبر شد
در کنار خویش هر کس آن برو دوش آوردآفتابی را چو ماه نو در آغوش آورد
دعای صبح محرومان هم آغوش اثر خیزدغبار هستی مقصد زدامان سحر خیزد
چو شمع جلوه شبها عارض جانانه میسوزدنگه در دیدهام بیتاب چون پروانه میسوزد
عاشق از بیداد دل آزار بی حد می کشدهر چه هر کس می کشد از پهلوی خود می کشد
دل که در او سوز عشق راه نداردروشنیی از چراغ آه ندارد
هر شعلهٔ آهی که ز بیمار تو خیزدگردیست که از گرمی رفتار تو خیزد
آینه بی یاری سیماب بی حاصل بودپشت بان حیرت چشم اضطراب دل بود
دل از ازل چو غنچه گریبان دریده بودبا چاک پیرهن گل صبحم دمیده بود
در وسعتگه مشرب به رخم واکردندپردهٔ چشم مرا دامن صحرا کردند
نوبهار آمد و گلزار صفایی داردچمن از بلبل و گل برگ و نوایی دارد
هر موج خون به سینه مرا تیغ کین زندآن تندخو ز ناز چو چین بر جبین زند
روبرو گردد چو با آیینهٔ شرمین می شودشوخ من چون گل بیک پیمانه رنگین می شود
آنچه با دل چشم آن ترک ستمگر می کندنامسلمانم اگر کافر به کافر می کند
نازنینان را شکوه حسن با تمکین کندجوش زینت در پرش طاؤس را رنگین کند
هر گه پی بیداد غمت چنگ برآوردیاقوت صفت خون زدل سنگ برآورد
باطنم را روشنی از عشق بی اندازه شدداغ دل چون ماه از پهلوی مهرت تازه شد
به مردن کی جدا عاشق از آن بیباک میگرددغبار راه او باشد تنم چون خاک میگردد
چنان از اضطرابم خوش دل آن خودکام می گرددکه از گردیدن حالم به بزمش جام می گردد