دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
مانع سوز دل خستگی آزرم شودکی علاج تب عشق از عرق شرم شود
زاضطراب چو موج سراب آب نخورددلی که در غم زلف تو پیچ و تاب نخورد
زمین ز بار غم ما همین نه در مانداگر به کوه برآییم از کمر ماند
شعلهٔ رخسار او تا شمع بزم باده بودموج می پروانهٔ آتش به جان افتاده بود
خصم چون گردید عاجز بردباری پیشه کردمار چون بی دست و پا شد، خاکساری پیشه کرد
بهر دنیا بودنت غمگین زنادانی بودخط بطلان تو چین بر لوح پیشانی بود
من که در سیر گلم بیخودی مل باشدمی و پیمانه ام از بوی گل و گل باشد
با شوخی چنان به کنارم نشسته ماندگویی به لوح حافظه مضمون جسته ماند
بزم عیشم یک نفس بی جلوهٔ خوبان مبادباده و نقلم به غیر از آن لب و دندان مباد
تا نفس باشد ستون خیمهٔ تن چون حبابجز هوایش در سر شوریدهام سامان مباد
اهل عالم جب به سوز عشق دل افسرده اندسینه ها گویی که فانوس چراغ مرده اند
پای بر آسودگان خواب راحت می زندقامت آن شوخ پهلو بر قیامت می زند
دل آشفتهٔ من کی دماغ گلستان داردکه شاخ گل به چشمم حکم تیغ خونفشان دارد
آنکه چون جامی خورد آتش به بزمی در زندآفت دوران شود گر ساغر دیگر زند
دلی که نیست حزین شادمان نمی باشدگر اینچنین نبود آنچنان نمی باشد
فلک تیغ ستم کی از من مهجور بردارد؟کجا از عاشقان زار دست زور بردارد؟
دلم هر گاه احرام طواف یار می بنددفلک چون غنچه اش محمل بنوک خار می بندد
غنچه از نسبت لعل تو نزاکت داردنمک از پهلوی حسن تو ملاحت دارد
بیرخت گل در چمن آشفتگیها میکندغنچه با بوی تو در یک پیرهن جا میکند
خلعت بی طمعی زیب هنرور باشدآبرو شمع نهانخانه گوهر باشد
پا ز سر در ره شوقش چو شرر باید کردخردهٔ جان به کف از خویش سفر باید کرد
تا قامتش به سیر چمن شد ز جا بلنداز برگ نخل را شده دست دعا بلند
ترک دنیا باعث نیکویی حال تو شدهمچو موج افشاندن دستی پر و بال تو شد
زلف مشکین تو سرمایهٔ سودا باشدشور مجنون ز همین سلسله برپا باشد