دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
به معشوقی سزاوار است حسنی گو ادا داردوگرنه هر گلی کز خاک میروید صفا دارد
آنانکه رو به خلوت آن دلربا کنندباید که خویش را ز خود اول جدا کنند
ماه من از بام قصر امروز چون سر برکشیدآفتاب از صبحدم سر در ته چادر کشید
گر صبا با نکهت زلفش سوی هامون شودنافهٔ آهو چو داغ لاله غرق خون شود
به دام عشق هر آن دل که مبتلا گرددنواله ایست که در کام اژدها گردد
از رفتنت خوشی ز چمن دور می شودهر غنچهٔ گلی دل رنجور می شود
اگر شه ور گدا کز مرگ دایم بر حذر باشدبلند و پست دنیا رمزی از زیر و زبر باشد
به ره طرح چمن پیوسته رخسار تو می ریزدز بس بر خاک رنگ از حسن سرشار تو می ریزد
شبی که مستی باد تو در سرم باشددل گداخته صهبای ساغرم باشد
در باغ چو گل به رخ جانان نظر افکندفریاد که روز سیهم در به در افکند
کباب خود دلم را شعلهٔ آواز او داردچو شمع بزم پنداری که آتش در گلو دارد
خون دلم چو از سر مژگان فرو چکیدصاف نشاط از آن لب خندان فرو چکید
رازها را لب خاموش نگهبان باشدغنچه را پرده در دل لب خندان باشد
خاکساری جوشن شمشیر آفت می شودکوتهی دیوار را حصن سلامت می شود
پیش رخت مراست دل داغ داغ بندپروانه را بس است فروغ چراغ بند
سرو نازم چون بی گلگشت در رفتار شدچار دیوار چمن از موج گل سرشار شد
ز فیض نور معنی شام اهل دل سحر باشدچراغ خلوتم از خویش روشن چون گهر باشد
چو بیداد محبت بیش شد حاجت روا گرددکه دل را رخنه های سینه محراب دعا گردد
آنچه از بوسی بر آن لبهای شیرین میرودکافرم هرگز به گلشن گر ز گلچین میرود
نونهال من ز طفلی آشنا بیگانه بودکوچه گرد شهره و بدمست و دشمن خانه بود
با بار آن گل رو دل بی حجاب باشدزان روی با سرشکم بوی گلاب باشد
نه تنها غنچه را کیفیت چشمش سبو بخشدکه گل را عارض زلفش شراب رنگ و بو بخشد
شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بودآسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود
دولت کسی ز پهلوی حسنت هوس کندکاندیشهٔ شکار هما با مگس کند