دفتر شعر
۱۰۹۷ شعر در این دفتر
گل فیض از ریاض حسن زاهد چیدنی داردچرا می پوشی از حق چشم، باطل دیدنی دارد
آمدی چون چشم روزن دیده بیخواب از تو شدهمچو گوهر خلوتم لبریز مهتاب از تو شد
پیچ و خم مو را چو آن مشکین سلاسل میدهدداد بیتابی دلم چون مرغ بسمل میدهد
چو او در بزم ارباب هوس میرفت و میآمدمرا جان در بدن همچون نفس میرفت و میآمد
آشنا با عشق اگر شد عقده دل واشودقطره دریا می شود چون واصل دریا شود
در دل، آنانکه غم یار نهان می دارندشعله ای را بخس و خار نهان می دارند
سالکانی که به خورشید رخت دل بستندشبنم آسا به نگه سوی تو محمل بستند
کامت چو در شوی به خطرها همی دهنددر بحر غوطه زن که گهرها همی دهند
چو از فکر کام تو حاصل شودزبان خار پیراهن دل شود
هرکه در عشقت ز مژگان اشک نابش میچکدغالبا خوناب خامی از کبابش میچکد
آنکه زلفش به دلم دست تطاول پیچددود در خلوتش از نکهت سنبل پیچد
عجزم از عشق محال است عنان تاب شودحسن این بادیه سد ره سیلاب شود
بلبلی نیست دل خسته که نالان نشودداغ عشق تو گلی نیست که خندان نشود
ز روز حشر شهید ترا چه بیم بوددر دو لخت بهشت از دل دو نیم بود
چشم مخمور تو چون بازار صهبا بشکنداز شکست رنگ می ترسم که مینا بشکند
تا بر رخ تو زلف پریشان نمی شودآشفته خاطریم به سامان نمی شود
گل به آن روی نکو می ماندمل به لعل لب او می ماند
رهی از خود نرفتن غیر گمراهی نمیباشدز خود تا آگهی میباشد آگاهی نمیباشد
دل به قدر عقل هر کس را اسیر غم شودچون سبک مغزی فزون شد سرگرانی کم شود
در این زمانه خوشش باد اگر غمی داردز فوت وقت هر آن دل که ماتمی دارد
زموج چین توانی ساده کردن گر جبین خودکشی چون آفتاب آفاق را زیر نگین خود
می نشاط که در جام شاه ریخته اندبه ساغر دل هر خاک راه ریخته اند
فصل نوبهاران است ابر در خروش آمدنغمه سنج شد بلبل، خون گل به جوش آمد
عشاق همچو دل به بر شیر خفته انداین قوم زیر سایهٔ شمشیر خفته اند